بود. مادربزرگ مایوشکیین آنقدر در میان انواع بدبختیها زندگی کرده بود که از همه حوادث وحشتناک، بیماریها، تصادفات بهترین دعانویس شهر و مرگها با همان علاقهای صحبت میکرد که دیگران در مورد عروسیها، غسل تعمیدها و سایر تعطیلات جادو و طلسمات صحبت میکنند. حرفها به طلسم نویس تدریج از دهانش بیرون میآمد. اول از همه، خانه دوستمان آنقدر که فکر میکردند نو و تازه ساخته شده نبود؛ حداقل پنجاه سال قدمت داشت و هیچ چیز جدیدی در آن نبود جز رنگش که آنقدر بد بود که هر یک یا دو سال باید کهگیلویه و بویراحمد دوباره رنگ میشد. این خانه یکی از آن خانههایی بود که یک شرکت خاص در جاهای مختلف ساخته بود تا پول مردم فقیر را از آنها بگیرد.
به دوستان ما در مجموع هزار و پانصد دلار برای آن پرداخت شده بود، اما وقتی نو بود، بیشتر از پانصد دلار هزینه نداشت. مادربزرگ ماژائوشکینه اطلاعات دقیقی جادو و طلسمات در این مورد داشت، دعا زیرا پسرش عضو یک انجمن ایالتی بود که دقیقاً چنین خانههایی میساخت. ارزانترین و بیکیفیتترین مصالح در آنها استفاده شده بود و هیچ مراقبت دیگری جز این که خانهها از بیرون تا حد امکان زیبا به نظر برسند، صورت نمیگرفت. چنین خانههایی همیشه ده دوازده تایی ساخته میشدند. او گفت دوستان ما میتوانند کاملاً به حرفهایش بوشهر اعتماد کنند، زیرا خودش همه اینها را تجربه کرده بود - او و پسرش خانهشان را دقیقاً به همین روش خریده بودند.
با این حال، آنها شرکت را با بیرحمی اداره کرده بودند، زیرا پسرش مرد تیزهوشی بود که ماهی صد دلار درآمد داشت و وقتی آنقدر عاقل شد که جادو و طلسمات مجرد بماند، آنها توانسته بودند قیمت خانه را به طور کامل بپردازند. مادربزرگ مایوشکینه دید که دوستانش از این حرف شگفتزده شدهاند؛ آنها نمیفهمیدند که پرداخت کامل قیمت خانه معادل «به باد دادن دماغ شرکت» است. اما موضوع خیلی زود برایشان روشن شد. از آنجایی که خانهها ارزان بودند، طلسم فقط به افرادی فروخته میشدند که تصور نمیشد بتوانند با میل و رغبت قیمت را بپردازند. اگر حتی یک قسط ماهانه پرداخت نمیشد، طلسم نویس خریدار خانه طلسم و تمام قسطهایی را که تا آن زمان پرداخت کرده بود، از سمنان دست میداد و خانه به خریدار بهترین دعانویس شهر بازگردانده میشد و او آن
را به افراد دیگر میفروخت. «خب، آیا این نوع تغییرات اغلب اتفاق میافتند؟» « بمیر!» (خدای من!) - مادربزرگ مایوشکینه دستانش را بالا برد - «خیلی زیاد اتفاق میافتند! هر چند وقت یکبار، نمیتوان گفت، اما حداقل بیشتر از هر نیم ساعت.» و برای اطمینان بیشتر توصیه کرد که از هر کسی که چیزی در مورد پکینگتاون میداند، در مورد این موضوع دعا سوال کند. او خودش از زمان ساخت این خانه طلسم نویس در اینجا زندگی کرده بود و میتوانست جادو و طلسمات کل تاریخ آن را تعریف کند. «قبلاً فروخته شده بود؟» « سوئیمیلیکی ! (خدایا رحم کن!) این خانه قبل از تو محل سکونت چهار خانواده بوده که همگی سعی کرده بودند آن را قسطی بخرند، اما چون نتوانسته بودند، مجبور به اصفهان ترک آن شدند.» پیرزن داستان زندگی بهترین دعانویس شهر آنها
را اینگونه تعریف کرد: خانواده اول آلمانی بودند. همه خانوادهها از نژادهای مختلف بودند - تقریباً از هر نژادی در اینجا نمایندگانی وجود داشتند که به نوبه خود ثروت خود را در کشتارگاهها یافته بودند. مادربزرگ مایوشکینه در زمانی به همراه پسرش به آمریکا آمده بود که تا آنجا که مشخص بود، هنوز حتی یک خانواده لیتوانیایی دیگر در این منطقه وجود نداشت. همه کارگران دیگر آلمانی بودند - قصابهای ماهری که تولیدکنندگان برای شروع خوب کسب و کار خود به آنها نیاز داشتند. بعداً، وقتی دستمزدها ارزانتر شد، آلمانیها به جای دیگری نقل گرگان مکان کردند. ایرلندیها جای آنها را گرفتند.
ظرف شش یا هشت سال، پکینگتاون یک شهر واقعی ایرلندی شد. هنوز چند مستعمره از آنها باقی مانده بود، به اندازهای که برای پر کردن صفوف اتحادیهها و پلیس و ادامه مسابقه کافی بود. اما بیشتر کارگران کشتارگاه با کاهش مداوم دستمزدها پس از اعتصاب بزرگ ناپدید شدند. سپس بوهمیها آمدند و پس بهترین دعانویس شهر از آنها لهستانیها. گفته میشد که خود دورهام پیر عامل اصلی این تغییر مهاجران بود. گفته میشد که او قسم خورده بود جمعیتی را در پکینگتاون به کار گیرد که دیگر هرگز نتوانند علیه او اعتصاب کنند و مأموران خود را به هر شهر و روستایی در اروپا فرستاده بود تا از روابط استخدامی و دستمزدهای بالای کشتارگاهها تعریف و تمجید کنند.
به دوستان ما در مجموع هزار و پانصد دلار برای آن پرداخت شده بود، اما وقتی نو بود، بیشتر از پانصد دلار هزینه نداشت. مادربزرگ ماژائوشکینه اطلاعات دقیقی جادو و طلسمات در این مورد داشت، دعا زیرا پسرش عضو یک انجمن ایالتی بود که دقیقاً چنین خانههایی میساخت. ارزانترین و بیکیفیتترین مصالح در آنها استفاده شده بود و هیچ مراقبت دیگری جز این که خانهها از بیرون تا حد امکان زیبا به نظر برسند، صورت نمیگرفت. چنین خانههایی همیشه ده دوازده تایی ساخته میشدند. او گفت دوستان ما میتوانند کاملاً به حرفهایش بوشهر اعتماد کنند، زیرا خودش همه اینها را تجربه کرده بود - او و پسرش خانهشان را دقیقاً به همین روش خریده بودند.
با این حال، آنها شرکت را با بیرحمی اداره کرده بودند، زیرا پسرش مرد تیزهوشی بود که ماهی صد دلار درآمد داشت و وقتی آنقدر عاقل شد که جادو و طلسمات مجرد بماند، آنها توانسته بودند قیمت خانه را به طور کامل بپردازند. مادربزرگ مایوشکینه دید که دوستانش از این حرف شگفتزده شدهاند؛ آنها نمیفهمیدند که پرداخت کامل قیمت خانه معادل «به باد دادن دماغ شرکت» است. اما موضوع خیلی زود برایشان روشن شد. از آنجایی که خانهها ارزان بودند، طلسم فقط به افرادی فروخته میشدند که تصور نمیشد بتوانند با میل و رغبت قیمت را بپردازند. اگر حتی یک قسط ماهانه پرداخت نمیشد، طلسم نویس خریدار خانه طلسم و تمام قسطهایی را که تا آن زمان پرداخت کرده بود، از سمنان دست میداد و خانه به خریدار بهترین دعانویس شهر بازگردانده میشد و او آن
را به افراد دیگر میفروخت. «خب، آیا این نوع تغییرات اغلب اتفاق میافتند؟» « بمیر!» (خدای من!) - مادربزرگ مایوشکینه دستانش را بالا برد - «خیلی زیاد اتفاق میافتند! هر چند وقت یکبار، نمیتوان گفت، اما حداقل بیشتر از هر نیم ساعت.» و برای اطمینان بیشتر توصیه کرد که از هر کسی که چیزی در مورد پکینگتاون میداند، در مورد این موضوع دعا سوال کند. او خودش از زمان ساخت این خانه طلسم نویس در اینجا زندگی کرده بود و میتوانست جادو و طلسمات کل تاریخ آن را تعریف کند. «قبلاً فروخته شده بود؟» « سوئیمیلیکی ! (خدایا رحم کن!) این خانه قبل از تو محل سکونت چهار خانواده بوده که همگی سعی کرده بودند آن را قسطی بخرند، اما چون نتوانسته بودند، مجبور به اصفهان ترک آن شدند.» پیرزن داستان زندگی بهترین دعانویس شهر آنها
را اینگونه تعریف کرد: خانواده اول آلمانی بودند. همه خانوادهها از نژادهای مختلف بودند - تقریباً از هر نژادی در اینجا نمایندگانی وجود داشتند که به نوبه خود ثروت خود را در کشتارگاهها یافته بودند. مادربزرگ مایوشکینه در زمانی به همراه پسرش به آمریکا آمده بود که تا آنجا که مشخص بود، هنوز حتی یک خانواده لیتوانیایی دیگر در این منطقه وجود نداشت. همه کارگران دیگر آلمانی بودند - قصابهای ماهری که تولیدکنندگان برای شروع خوب کسب و کار خود به آنها نیاز داشتند. بعداً، وقتی دستمزدها ارزانتر شد، آلمانیها به جای دیگری نقل گرگان مکان کردند. ایرلندیها جای آنها را گرفتند.
ظرف شش یا هشت سال، پکینگتاون یک شهر واقعی ایرلندی شد. هنوز چند مستعمره از آنها باقی مانده بود، به اندازهای که برای پر کردن صفوف اتحادیهها و پلیس و ادامه مسابقه کافی بود. اما بیشتر کارگران کشتارگاه با کاهش مداوم دستمزدها پس از اعتصاب بزرگ ناپدید شدند. سپس بوهمیها آمدند و پس بهترین دعانویس شهر از آنها لهستانیها. گفته میشد که خود دورهام پیر عامل اصلی این تغییر مهاجران بود. گفته میشد که او قسم خورده بود جمعیتی را در پکینگتاون به کار گیرد که دیگر هرگز نتوانند علیه او اعتصاب کنند و مأموران خود را به هر شهر و روستایی در اروپا فرستاده بود تا از روابط استخدامی و دستمزدهای بالای کشتارگاهها تعریف و تمجید کنند.
- چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۶:۰۲
- ۶ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر