آمدند و پیرمرد یک بار دیگر شلاق نرمش را دور فهم و شعور طلسم بالای طلسم نویس نوهاش پیچید. به نظر «داد» رسید که انگار پاهایش کاملاً از کار افتادهاند، و جادو و طلسمات انگار دیگر جایی برای دریافت عمومی ضربات باقی نمانده بود؛ انگار دیگر نمیتوانست ضربهی دیگری را تحمل کند، اما هنوز نیرویش تمام نشده بود. بیحس و حال روی زمین افتاد و غرشی دلنشین برای طلب رحمت سر جادو و طلسمات داد. این اولین بار در زندگیاش بود که واقعاً تسلیم کسی میشد، اما هرگز به آن فکر نمیکرد؛ فقط ناله میکرد و التماس میکرد که مهلتش بدهند. پیرمرد وقتی احساس کرد که وظیفهاش را، آنطور که خودش میفهمید، کاملاً انجام داده، ایستاد و سپس رو به پسرک مشهد که روی زمین افتاده بود، چنین گفت: «خب، مرد جوان من، بلند شو و
طلسم نویس به خانه برو، و بعد از این، دقیقاً همانطور که به تو میگویم عمل کن و به خاطر بسپار. این تمام چیزی است که من میخواهم، اما باید داشته باشم، و تو باید آن را درک کنی. من نمیخواهم با تو ظالم باشم، و نخواهم بود، اما باید یاد بگیری که مراقب باشی، و بهتر است دعا آن را همین الان یاد بگیری تا بعداً. دیگر هرگز کاری را که به تو میگویم نکن، انجام نده، وگرنه مجبور میشوم تو را حتی سختتر از این تنبیه کنم!» «داد» پاهای سوزن سوزن شدهاش را مالید و با خود فکر کرد که آیا چیزی فراتر دعا از آنچه که نیشابور متحمل شده بود، وجود دارد یا نه.
تلوتلو خوران از جایش بلند شد و شل و ول مانند پارچهای به سمت خانه رفت. دنبال مادرش نگشت، بلکه مستقیماً از پلهها بالا رفت و خود را روی تخت اتاق پشتی انداخت، جایی که نیم ساعت گریه کرد و سرانجام به خواب رفت. و اما پیرمرد، با لرز به طویله برگشت، دستانش مثل صنوبر میلرزید و قلبش به تپش افتاده بود. چند دقیقهای خود را اینجا و آنجا مشغول کرد، اما سرانجام کاملاً از پا درآمد و به انبار غله رفت، در آنجا به زانو افتاد و با اشکهای توبه از خداوند التماس کرد که اگر کار بدی کرده است او را ببخشد و در سالهای بیرجند آخر عمر به او کمک کند تا شیطان جادو و طلسمات را از قلب و بهترین دعانویس شهر زندگیاش دور نگه دارد.
او برای پسر نیز دعا کرد و از خدایی که به او اعتماد داشت خواست تا او را در مسیر درست بهترین دعانویس شهر هدایت کند تا از جوانی به بزرگسالی برسد. و سپس طلسم نویس با تجدید قوا از روی زانوهایش بلند شد طلسم و به دنبال کارش رفت. قلبش کمی سنگین بود، اما کل ماجرا را مرور کرد و به این نتیجه رسید که بهترین کار را انجام داده است و از این رو راضی بود. میدانست شهرکرد که به هیچ وجه کودک را ناقص نکرده، بلکه فقط باعث شده او برای مدتی درد شدیدی را تحمل کند، حسی که به زودی از بین میرفت، اما خاطره آن و ترس از تکرار آن، که به آن اطمینان داشت، تا آخر جادو و طلسمات عمر با او خواهد ماند.
ساعت پنج بعد از ظهر وارد خانه شد؛ و وقتی «داد» را دید که با بچهها در آشپزخانه بازی میکرد، از او خواست که با او برود بهترین دعانویس شهر و گاوها را برای بهترین دعانویس شهر دوشیدن شیر بیاورد. پسرک فوراً سرش را به نشانهی خداحافظی تکان داد و لحظهای بعد، آن دو، دست در دست هم، در حال پایین رفتن از کوچهای که به چراگاه منتهی میشد، دیده شدند. آنها در حین صحبت با خوشرویی گپ میزدند. آنها حتی آزادانه به ماجرای سه ساعت پیش اشاره میکردند. پیرمرد محترم هیچ درس وحشتناکی در مورد رودهن فساد اخلاقی او و پایان احتمالی زندگیاش بر روی چوبه دار در صورت ادامه دادن به چنین مسیر لجوجانه و خودسرانهای به او نداد.
داستان «چهل زایمان» را برای جوان تکرار طلسم نویس نکرد و هیچ اشارهای به مرگ وحشتناک جک کچ نکرد. او ناظر بسیار زیرکی از طبیعت انسان بود که چیزی به این جذابی را برای تخیل نوهاش ارائه دهد! به پسری مثل «داد» بگویید که در مسیر تباهی، زندان یا طناب دار است، و احتمالاً او را از غرور ناشی از موفقیتش به وجد خواهید آورد، یا او را سرشار از جاهطلبی خواهید کرد تا پایان دوران حرفهای خودش را در این مسیر ببیند. اما پدربزرگ استبینز هیچکدام از اینها را به «داد» نداد. او فقط به او گفت که برای همه بهتر است که به آن اهمیت
طلسم نویس به خانه برو، و بعد از این، دقیقاً همانطور که به تو میگویم عمل کن و به خاطر بسپار. این تمام چیزی است که من میخواهم، اما باید داشته باشم، و تو باید آن را درک کنی. من نمیخواهم با تو ظالم باشم، و نخواهم بود، اما باید یاد بگیری که مراقب باشی، و بهتر است دعا آن را همین الان یاد بگیری تا بعداً. دیگر هرگز کاری را که به تو میگویم نکن، انجام نده، وگرنه مجبور میشوم تو را حتی سختتر از این تنبیه کنم!» «داد» پاهای سوزن سوزن شدهاش را مالید و با خود فکر کرد که آیا چیزی فراتر دعا از آنچه که نیشابور متحمل شده بود، وجود دارد یا نه.
تلوتلو خوران از جایش بلند شد و شل و ول مانند پارچهای به سمت خانه رفت. دنبال مادرش نگشت، بلکه مستقیماً از پلهها بالا رفت و خود را روی تخت اتاق پشتی انداخت، جایی که نیم ساعت گریه کرد و سرانجام به خواب رفت. و اما پیرمرد، با لرز به طویله برگشت، دستانش مثل صنوبر میلرزید و قلبش به تپش افتاده بود. چند دقیقهای خود را اینجا و آنجا مشغول کرد، اما سرانجام کاملاً از پا درآمد و به انبار غله رفت، در آنجا به زانو افتاد و با اشکهای توبه از خداوند التماس کرد که اگر کار بدی کرده است او را ببخشد و در سالهای بیرجند آخر عمر به او کمک کند تا شیطان جادو و طلسمات را از قلب و بهترین دعانویس شهر زندگیاش دور نگه دارد.
او برای پسر نیز دعا کرد و از خدایی که به او اعتماد داشت خواست تا او را در مسیر درست بهترین دعانویس شهر هدایت کند تا از جوانی به بزرگسالی برسد. و سپس طلسم نویس با تجدید قوا از روی زانوهایش بلند شد طلسم و به دنبال کارش رفت. قلبش کمی سنگین بود، اما کل ماجرا را مرور کرد و به این نتیجه رسید که بهترین کار را انجام داده است و از این رو راضی بود. میدانست شهرکرد که به هیچ وجه کودک را ناقص نکرده، بلکه فقط باعث شده او برای مدتی درد شدیدی را تحمل کند، حسی که به زودی از بین میرفت، اما خاطره آن و ترس از تکرار آن، که به آن اطمینان داشت، تا آخر جادو و طلسمات عمر با او خواهد ماند.
ساعت پنج بعد از ظهر وارد خانه شد؛ و وقتی «داد» را دید که با بچهها در آشپزخانه بازی میکرد، از او خواست که با او برود بهترین دعانویس شهر و گاوها را برای بهترین دعانویس شهر دوشیدن شیر بیاورد. پسرک فوراً سرش را به نشانهی خداحافظی تکان داد و لحظهای بعد، آن دو، دست در دست هم، در حال پایین رفتن از کوچهای که به چراگاه منتهی میشد، دیده شدند. آنها در حین صحبت با خوشرویی گپ میزدند. آنها حتی آزادانه به ماجرای سه ساعت پیش اشاره میکردند. پیرمرد محترم هیچ درس وحشتناکی در مورد رودهن فساد اخلاقی او و پایان احتمالی زندگیاش بر روی چوبه دار در صورت ادامه دادن به چنین مسیر لجوجانه و خودسرانهای به او نداد.
داستان «چهل زایمان» را برای جوان تکرار طلسم نویس نکرد و هیچ اشارهای به مرگ وحشتناک جک کچ نکرد. او ناظر بسیار زیرکی از طبیعت انسان بود که چیزی به این جذابی را برای تخیل نوهاش ارائه دهد! به پسری مثل «داد» بگویید که در مسیر تباهی، زندان یا طناب دار است، و احتمالاً او را از غرور ناشی از موفقیتش به وجد خواهید آورد، یا او را سرشار از جاهطلبی خواهید کرد تا پایان دوران حرفهای خودش را در این مسیر ببیند. اما پدربزرگ استبینز هیچکدام از اینها را به «داد» نداد. او فقط به او گفت که برای همه بهتر است که به آن اهمیت
- شنبه ۲۵ بهمن ۰۴ ۱۶:۰۳
- ۶ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر