بود، آرام برگشت و به دنبال توپ رفت. در این تعقیب، او چهرهای بسیار کمتر قهرمانانه نسبت به جنگجوی تهدیدآمیزی که او را به دویدن فرستاده بود، از خود نشان جادو و طلسمات داد. او طوری به بهترین دعانویس شهر نظر میرسید که انگار از یک ضربه فرار میکند، نه از دنبال کردن یک توپ. در آن لحظه از پیروزی نامرئی او بود که گروه پر سر و صدای آن سوی جاده، لقب مشکوکی را جادو و طلسمات که ویلفرد کاول در کمپ تمپل با آن شناخته میشد، به خاطر آوردند. «ویلفرید، ویلفرید! تندتر بدو، میگیریش! ارومیه میره تو جوی آب، ویلفرید. ویلفرید بزدل! گیداپ، اسبی! گیداپ، ویلفرید!» با این طعنههای بیرحمانه که در گوش ویلفرد زنگ میزدند، او توسط دشمن قدیمی - تنها دشمنی که تا به حال جرات طلسم کرده بود به او دست دراز
کند - به خاک افتاد. دشمن قدیمیاش، دیفتری، که ویلفرد با آن به خوبی جنگیده بود، تا آخرین لحظه خائن بود و در میان شادی و تمسخری که برانگیخته بود، او را به زمین زد. فصل پنجم وعده تام با قاطعیت گفت: «اما تو توپ را گرفتی.» آنها با ماشین مخصوصی که دستیار جوان کمپ همیشه در فصل زمستان در بریجبورو نگه میداشت، به سمت کمپ تمپل میرفتند. کاشان این منظره در این شهر که زادگاه بسیاری از مریدان کمپ بود، منظرهای آشنا بود و نوشته روی آن برای بسیاری از پسرها یادآور آن پاتوق خلوت در کتسکیلها بود. «بله، و من هم یک لقب گرفتم.» «باید نگران باشی؛ توی کمپ همه چیز رو فراموش میکنن.» ویلفرد گفت: «تا وقتی که من را ببینند.» تام گفت: «بعضیهاشون اصلاً اونجا نیستن.
میدونی، فقط برای دیدهبانهاست. البته که همه بچههای گروه محلی اونجا هستن - بلیکلی و هالیستر و مارتین و پی-وی هریس...» «آیا او یک پیشاهنگ است؟» «هست؟ حدود هجده سالشه، دیدهبانه؛ اون مایه افتخار گروهه. مَدِن بهترین دعانویس شهر رو نمیبینی؛ اون دعا طلسم یارو به هر حال یه هشدار جادو و طلسمات اشتباهه. یه جورایی متاسفم که وقتی کهریزک فرصتش بهترین دعانویس شهر رو داشتی، بهش سیلی نزدی.» ویلفرد خندید و گفت: «او همه آنها را هیپنوتیزم کرده، درست مثل همین.» «آنها از آن بیرون خواهند آمد.» ویلفرد پرسید: «هیچکدام از آنها نمیخواستند با ماشین بیایند؟» این حساسیت او بود که همیشه خودنمایی میکرد. او میترسید که آنها از این روش سفر ترجیحی اجتناب کرده باشند، زیرا نمیخواستند با او همراه بهترین دعانویس شهر شوند.
«نه، همه جور راهی میرن. بعضیهاشون تا قسمتی پیاده میرن، بعضیهاشون با قایق، بعضیهاشون با قطار. ویگ وایگاند میخواست با ما بیاد اما من طلسم نویس بهش گفتم نه. میخوام یه فرصتی داشته باشم که باهات در موردش صحبت کنم، بیلی؛ دو نفر یه گروهان، ها؟» ویلفرد پرسید: «میدانست که من میروم؟» «بله، او این کار را کرد؛ به همین دلیل بود زاهدان که میخواست با ما همراه شود.» «اون یاروئه که به جای کمربند، بند کتابی میبنده؟» «خودشه؛ طلسم تو علامت دادن خیلی ماهرانه عمل میکنه. رادیو داری؟» ویلفرد خوشحال بود که یکی از ساکنان موقت بریجبورو به نظر میرسید که نظر مساعدی نسبت به او دارد.
او که به خاطر این طلسم اطلاعات کم در مورد ویگ-واگ وایگاند کمی احساس راحتی بیشتری میکرد، گفت: «نه، چیز زیادی ندارم. وقتی به اینجا نقل مکان کردیم میخواستم سر کار بروم؛ فکر کردم تا وقتی که از یک مدرسه بیرون میروم، بهتر است در مدرسهی دیگری شروع نکنم. تا جایی جادو و طلسمات که یادم میآید، ما چند کار داشتیم که دعا با هم کنار میآمدیم؛ دامغان پدرم بهترین دعانویس شهر چیز زیادی نمیگذاشت. تا وقتی که خواهرم به مدرسهی بازرگانی میرود، فکر طلسم نویس کردم بهتر است شروع کنم. نمیدانم، فکر میکنم ترجیح میدهم دوچرخه داشته باشم تا رادیو. حدس میزنم هیچکدام را هم نخواهم داشت.» تام گفت: «آنها در اردوگاه، حوالی روز کارگر، جوایز خیلی خوبی پخش میکنند.
آدم جادو و طلسمات هیچوقت نمیتواند بفهمد.» طلسم نویس ویلفرد با حسرت خندید و گفت: «اول آگوست روز بزرگ من است.» «روز دکتر رفتن، ها؟» تام ریزریز خندید. «ما روز مادر، و روز رفتن به کلیسا، و روز نظافت، و روز اولویت ایمنی، و روز مراقبت از قدمهایت را داریم... خب، تمام ماه آگوست را فرصت داری تا برای افتخارات و چیزهای دیگر تلاش کنی.» ویلفرد گفت: «فکر کنم برای فرستادن جوایز به خانه به ماشین باری نیاز نداشته باشم. بهترین اتفاقی که دعا تا حالا برایم افتاده این است که تو من را بیلی صدا میزنی؛ خواهر میگوید دوست دارد صدایت کند، خیلی سرحالی.» تام خندید و گفت: «بله؟» «خب، من و تو و دکتر از مادرت جلو زدیم، مگه نه؟ بذار به عهدهی ما.
کند - به خاک افتاد. دشمن قدیمیاش، دیفتری، که ویلفرد با آن به خوبی جنگیده بود، تا آخرین لحظه خائن بود و در میان شادی و تمسخری که برانگیخته بود، او را به زمین زد. فصل پنجم وعده تام با قاطعیت گفت: «اما تو توپ را گرفتی.» آنها با ماشین مخصوصی که دستیار جوان کمپ همیشه در فصل زمستان در بریجبورو نگه میداشت، به سمت کمپ تمپل میرفتند. کاشان این منظره در این شهر که زادگاه بسیاری از مریدان کمپ بود، منظرهای آشنا بود و نوشته روی آن برای بسیاری از پسرها یادآور آن پاتوق خلوت در کتسکیلها بود. «بله، و من هم یک لقب گرفتم.» «باید نگران باشی؛ توی کمپ همه چیز رو فراموش میکنن.» ویلفرد گفت: «تا وقتی که من را ببینند.» تام گفت: «بعضیهاشون اصلاً اونجا نیستن.
میدونی، فقط برای دیدهبانهاست. البته که همه بچههای گروه محلی اونجا هستن - بلیکلی و هالیستر و مارتین و پی-وی هریس...» «آیا او یک پیشاهنگ است؟» «هست؟ حدود هجده سالشه، دیدهبانه؛ اون مایه افتخار گروهه. مَدِن بهترین دعانویس شهر رو نمیبینی؛ اون دعا طلسم یارو به هر حال یه هشدار جادو و طلسمات اشتباهه. یه جورایی متاسفم که وقتی کهریزک فرصتش بهترین دعانویس شهر رو داشتی، بهش سیلی نزدی.» ویلفرد خندید و گفت: «او همه آنها را هیپنوتیزم کرده، درست مثل همین.» «آنها از آن بیرون خواهند آمد.» ویلفرد پرسید: «هیچکدام از آنها نمیخواستند با ماشین بیایند؟» این حساسیت او بود که همیشه خودنمایی میکرد. او میترسید که آنها از این روش سفر ترجیحی اجتناب کرده باشند، زیرا نمیخواستند با او همراه بهترین دعانویس شهر شوند.
«نه، همه جور راهی میرن. بعضیهاشون تا قسمتی پیاده میرن، بعضیهاشون با قایق، بعضیهاشون با قطار. ویگ وایگاند میخواست با ما بیاد اما من طلسم نویس بهش گفتم نه. میخوام یه فرصتی داشته باشم که باهات در موردش صحبت کنم، بیلی؛ دو نفر یه گروهان، ها؟» ویلفرد پرسید: «میدانست که من میروم؟» «بله، او این کار را کرد؛ به همین دلیل بود زاهدان که میخواست با ما همراه شود.» «اون یاروئه که به جای کمربند، بند کتابی میبنده؟» «خودشه؛ طلسم تو علامت دادن خیلی ماهرانه عمل میکنه. رادیو داری؟» ویلفرد خوشحال بود که یکی از ساکنان موقت بریجبورو به نظر میرسید که نظر مساعدی نسبت به او دارد.
او که به خاطر این طلسم اطلاعات کم در مورد ویگ-واگ وایگاند کمی احساس راحتی بیشتری میکرد، گفت: «نه، چیز زیادی ندارم. وقتی به اینجا نقل مکان کردیم میخواستم سر کار بروم؛ فکر کردم تا وقتی که از یک مدرسه بیرون میروم، بهتر است در مدرسهی دیگری شروع نکنم. تا جایی جادو و طلسمات که یادم میآید، ما چند کار داشتیم که دعا با هم کنار میآمدیم؛ دامغان پدرم بهترین دعانویس شهر چیز زیادی نمیگذاشت. تا وقتی که خواهرم به مدرسهی بازرگانی میرود، فکر طلسم نویس کردم بهتر است شروع کنم. نمیدانم، فکر میکنم ترجیح میدهم دوچرخه داشته باشم تا رادیو. حدس میزنم هیچکدام را هم نخواهم داشت.» تام گفت: «آنها در اردوگاه، حوالی روز کارگر، جوایز خیلی خوبی پخش میکنند.
آدم جادو و طلسمات هیچوقت نمیتواند بفهمد.» طلسم نویس ویلفرد با حسرت خندید و گفت: «اول آگوست روز بزرگ من است.» «روز دکتر رفتن، ها؟» تام ریزریز خندید. «ما روز مادر، و روز رفتن به کلیسا، و روز نظافت، و روز اولویت ایمنی، و روز مراقبت از قدمهایت را داریم... خب، تمام ماه آگوست را فرصت داری تا برای افتخارات و چیزهای دیگر تلاش کنی.» ویلفرد گفت: «فکر کنم برای فرستادن جوایز به خانه به ماشین باری نیاز نداشته باشم. بهترین اتفاقی که دعا تا حالا برایم افتاده این است که تو من را بیلی صدا میزنی؛ خواهر میگوید دوست دارد صدایت کند، خیلی سرحالی.» تام خندید و گفت: «بله؟» «خب، من و تو و دکتر از مادرت جلو زدیم، مگه نه؟ بذار به عهدهی ما.
- دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۳:۴۸
- ۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر