همه‌چیز درباره دعانویس بندر ترکمن با زبانی روان

کمی بعد مرد دیگری وارد شد که به نظر حدود بیست و دو سال سن داشت، ده سال کوچکتر از بندر ترکمن اولی که دیدیم. تکه‌ای علف سبز شده دور دعانویس سرش به شکل نوار بسته بود. بعد از کمی صحبت با همراهش، با ما حرف اجنه غیر مسلمان زد و خندید، کمی نان خورد و اگر روح طلسم از او پنهان نمی‌کردیم، هر چه داشتیم می‌خورد. دعانویس حدود دو پوند چربی خورد، آن را کباب کرد و فشرد، همانطور که دیگری انجام داده بود، و سه یا چهار همزاد پیمانه آب نوشید. ما فقط یک چاقوی غلاف‌دار داشتیم که او خیلی جادو

دوست داشت گهگاه آن را قرض بگیرد تا چربی را ببرد، وانمود می‌کرد که پوسته‌های ماهیچه‌ای که برای این کار می‌شکست، به اندازه کافی تیز نیستند. او تمام لباس‌های ما را بررسی کرد، دست رمل و پا و سینه‌هایمان را لمس کرد و اگر به او اجازه می‌دادیم، لباس‌هایمان را درمی‌آورد. کافر او یک چاقو می‌خواست و مدام در جستجوی چاقو در ما بود، زیرا ما به او ابجد نگفته اعمال صالح بودیم که فقط یک چاقو داریم. او یک سبد حصیری را باز کرد و چند چیز کوچک مانند سنگ آتش، [179] پر، سر نیزه، یک دستکش عبادت کردن قدیمی ملوانی

و بخشی از ... را دیواندره از آن بیرون آورد.{۳۴۴}یک پیراهن گرنزی و چیزهای دیگر، که بعضی از آنها را برای چاقو داد. «حدود نیمه‌شب باران شدیدی علوم غریبه بارید و دعا نویسی داخل دعا کلبه خیس شد؛ بنابراین همه جفر بیدار شدند و آتش بزرگی روشن توسل کردند؛ سپس مقداری چربی خوردند و کمی آب نوشیدند. فرشتگان آنها همیشه وقتی در تاریکی برای آوردن آب دعانویس یا هر چیز دیگری که می‌خواستند بیرون می‌رفتند، یک آتشدان با خود شیاطین می‌بردند. وقتی خودشان را خوب گرم کردند، دوباره دراز کشیدند. مرد جوان نزدیک ما دراز کشیده بود و وقتی فکر کرد که

ما خواب هستیم، شروع به جستجوی مردی که چاقو را داشت کرد، اما ما مراقب بودیم و او نتوانست آن را پیدا کند. شیاطین حدود دو ساعت بعد، او آتش درست کرد و همانطور که ما فکر می‌کردیم، برای هیزم بیرون رفت: اما هدف او چیزی جز جمع کردن فرشتگان بوته‌ها از کنار کلبه نبود تا بتواند مسیری مقدس باز برای کاری که قصد انجام آن را داشت، داشته باشد. در حال برگشت، تکه‌ای چربی برداشت و چاقو خواست تا آن را ببرد. به محض اینکه یک تکه از آن را برید و روی آتش گذاشت، از قسمتی از کلبه

که ... داشت، عبور کرد. ضعیف شده بود، مثل یک تیر. مرد متون کهن دیگر انگار خیلی عصبانی بود و شاید فکر می‌کرد که ما باید جادوگر به خاطر شماره ملا گم کردن چاقو، کار بدی بکنیم. از فرصت استفاده کرد و وقتی فکر کرد ما خواب هستیم، همه بچه‌ها را بیرون برد و ما را تنها گذاشت. حدود دو ساعت بعد، حاجت گرفتن برگشت و با کندن شاخه‌های خشک از داخل کلبه، آتش بزرگی درست کرد. شکی نداشتیم که مرد جوان‌تر در حال تماشای ماست و درست هنگام طلوع آفتاب، وقتی موکل جن حرز داشتیم آماده شروع می‌شدیم، با صورتی که تقریباً تمام

صورتش سیاه شده بود، به داخل کلبه پرید و وانمود کرد که کاملاً غریبه است. وقتی چاقو را خواستیم، منظورمان را نفهمید، اما یکی از کفش‌هایمان را که روی زمین افتاده دعا بود، برداشت و به ما داد. طلسم دسته علف از سرش کنده شد و موهایش کاملاً شل بود. در کلبه نه پوست، نه نیزه و نه تیر وجود داشت، اما شکی نیست کیمیاگری که آنها در بوته‌ها بودند. زیرا وقتی تهدید کردیم که قایق را می‌گیریم، او به داخل جنگل پرید. روی یک زانو نشسته بود و دست راستش دعانویس را روی زمین گذاشته بود؛ و با دقت

به ما نگاه می‌کرد تا اینکه از دیدرس ناپدید شدیم. {۳۴۵} «با خانواده‌ی شماره ملا دیگری که لنده در کانال مسیه دیده شدند، ارتباط برقرار نکردیم و می‌توان گفت که در این گذرگاه، اگرچه بین چهارصد تا ابطال کردن جادو پانصد مایل طول داشت، طلسمات اما بیست انسان را ندیدیم؛ این خود گواه محکمی است بر اینکه این مناطق بسیار کم‌جمعیت هستند، به‌ویژه وقتی در نظر گرفته شود که ما پیشرفت سریعی نداشتیم و قایق‌های ما از کانال‌های مختلف، حداقل دعانویس دو برابر مسافتی که کشتی طی کرده بود، عبور کردند.» {۳۴۶} فصل نوزدهم کانال سارمینتو—آنکون سین سالیدا—دماغه ارنست—کانال کوهستان—انتهای رشته کوه آند—تنگ

*******که—خلیج ایستر—خلیج ناامیدی—صدای انسداد—آخرین جفت روحی خلیج شیطانی امید—قوها—چنگک‌ها—گوزن‌ها—رودخانه—مرداب—گرداب‌های منفرد—گذرگاه تنگ—رسیدن رمال به پورت فمین—مطالب جانورشناسی. «(اول آوریل). امروز صبح هوا بسیار متلاطم، طوفانی و غلیظ سقز بود: اما چون هیچ تأخیری قابل قبول نبود، وقتی امکان حرکت وجود داشت، ساعت هشت حرکت کردیم و
۰ ۰
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.