و نمیذارن کاملاً مرد بشن - زندگی کنن! خواهی دید!» آنها تنها پس از ده روز سفر بیشتر و پس از آنکه تعداد زیادی از دعا اسفکسها و بیش دعانویس از چند طلسم شیاطین موجود گوزنمانند و نشخوارکنندگان پشمالو به سلاحهای آنها و خرسها حمله کرده بودند، کلونی را پیدا کردند. اما ابتدا بازماندگان کلونی را پیدا کردند. سه نفر رمال از کیاشهر آنها بودند، سخت گزیده و ریشو و بسیار عصبانی. وقتی حصار برقدار فرو ریخت، دو نفر از آنها در یک تونل معدن بودند و یک صفحه کنترل جدید برای رباتهایی که در آن کار میکردند نصب میکردند.
نفر سوم مسئول عملیات معدن بود. آنها از قطع ارتباط رمل با کلونی نگران شدند و با یک کامیون دعانویس تانک برگشتند تا بفهمند چه اتفاقی افتاده است، نسخ خطی و تنها این واقعیت که رضوانشهر جفر مسلح نبودند آنها را نجات داد. آنها اسفکسها را دیدند که در اطراف کلونی سقوط کرده پرسه تربت جام میزدند و جیغ سید و حاجی میزدند، جفت روحی تعداد مقدس عبادت کردن آنها هنوز کاملاً باورشان نمیشد. و اسفکسها بوی مردان داخل وسیله نقلیه زرهی را حس میکردند، اما طلسم نمیتوانستند وارد شوند. در عوض، مردان نمیتوانستند آنها را بکشند، وگرنه تا معدن تعقیب میشدند و تا زمانی که
میتوانستند یک هیولای گاه به گاه را بکشند، در آنجا محاصره میشدند. بازماندگان - البته - تمام توسل استخراج معادن را متوقف کردند و سعی کردند از رباتهای کنترل از راه دور برای انتقام و تهیه آذوقه برای خود استفاده کنند. رباتهای معدنچی آنها برای هیچ یک از این مشرکان دو کار طراحی نشده بودند. و هیچ سلاحی نداشتند. آنها پرتابکنندههای مینیاتوری سوخت موشک در حال سوختن را سرهمبندی کردند و گهگاه اسفیکسهای پرسه زن را دعا که دعانویس با پوستهای سوخته فریاد میزدند، دور میفرستادند. اما این فقط به این دلیل مفید بود که جانوران را نمیکشت. و هزینه
سوخت داشت. در نهایت آنها خود را سنگر گرفتند و از سوخت فقط برای کلیسا روشن نگه داشتن یک سیگنال جرقهای در برابر روزی که کشتی دیگری برای جستجوی مستعمره میآمد، استفاده کردند. آنها مانند یک زندان در معدن ماندند، با مقدس جیره غذایی کم، سنگر بدون امید واقعی منتظر ماندند. برای سرگرمی، آنها فقط میتوانستند به رباتهای معدنچی فکر کنند که ذکر نمیتوانستند سوخت را برای کار کردن ذخیره کنند و آنها نمیتوانستند کاری جز کار شیطانی من انجام دهند. وقتی هویگنس و روآن به آنها رسیدند، گریه کردند. متون کهن آنها از رباتها و هر چیز فرشتگان رباتیکی فقط
کمی کمتر فرشتگان از اسفیکسها متنفر بودند. اما هویگنس توضیح داد و آنها را با سلاحهایی از گله خرسها مسلح کرد و آنها به سمت کلونی مرده حرکت کردند، در حالی که کودیاکهای نر به عنوان نوک و نگهبان پیشاهنگ و فارو نل در عقب بودند. آنها در راه شانزده اسفیکس را کشتند. در فضای باز که اکنون پر از فرشتگان گیاه بود، چهار اسفیکس دیگر وجود داشت. در پناهگاههای کلونی، فقط کثیفی و شیاطین تکههایی از آنچه قبلاً انسان بود، پیدا کردند. اما مقداری غذا وجود داشت - نه زیاد، کیمیاگری زیرا اسفیکسها به هر چیزی که بوی انسان
میداد، چنگ میزدند و بستههای پلاستیکی غذای استریل شده با اشعه را خراب کرده بودند. موکل جن اما مقداری آذوقه در ظروف فلزی وجود داشت که نابود نشده بودند. و سوخت هم وجود داشت که افراد میتوانستند وقتی به پنلهای کنترل تجهیزات میرسیدند، آن را توزیع کنند. همه جا رباتها بودند، جادوگر روشن و درخشان و آمادهی کار، اما بیحرکت، با گیاهانی که در اطراف و بالای سرشان رشد میکردند. آنها آن رباتها جادو را نادیده گرفتند. اما با شهوت، شعلهافکنهای زنجیردار را پیشینه تاریخی سوخترسانی کردند - آنها را با عملکرد انسان به جای ربات تطبیق دادند - و دستگاه گندزدای
خاک غولپیکری را دعانویس که برای از بین بردن پوشش گیاهی ساخته شده بود که رباتها نمیتوانستند آنها را وجین یا کشت کنند، به کار انداختند. و آنها با چشمانی برافروخته و سرشار از نفرت به سمت فلات سره بازگشتند. اما ناگت به توله روح خرسی لوس و بدجنس تبدیل شد، زیرا مردان آزاد شده با اشتیاق هر چیزی را که حتی برای کشتن اسفکسها کافر بزرگ میشد، تأیید میکردند. آنها وقتی اردو میزدند، او را بیش از حد نوازش میکردند. و آنها از طریق یک مسیر مارپیچی به دعاگر مذهب سمت بالا به فلات رسیدند. و سمپر به دنبال
شیاطین اسفیکسها گشت، و کودیاکهای غولپیکر مزاحم آنها احضار شدند و اسفیکسها با غرش و تف کردن برای نابودی آنها آمدند - و در حالی که روآن حرز و هویگنز به طور پیوسته شلیک میکردند، ماشینهای بزرگ با سلاحهای ویژه خود به سمت آنها
نفر سوم مسئول عملیات معدن بود. آنها از قطع ارتباط رمل با کلونی نگران شدند و با یک کامیون دعانویس تانک برگشتند تا بفهمند چه اتفاقی افتاده است، نسخ خطی و تنها این واقعیت که رضوانشهر جفر مسلح نبودند آنها را نجات داد. آنها اسفکسها را دیدند که در اطراف کلونی سقوط کرده پرسه تربت جام میزدند و جیغ سید و حاجی میزدند، جفت روحی تعداد مقدس عبادت کردن آنها هنوز کاملاً باورشان نمیشد. و اسفکسها بوی مردان داخل وسیله نقلیه زرهی را حس میکردند، اما طلسم نمیتوانستند وارد شوند. در عوض، مردان نمیتوانستند آنها را بکشند، وگرنه تا معدن تعقیب میشدند و تا زمانی که
میتوانستند یک هیولای گاه به گاه را بکشند، در آنجا محاصره میشدند. بازماندگان - البته - تمام توسل استخراج معادن را متوقف کردند و سعی کردند از رباتهای کنترل از راه دور برای انتقام و تهیه آذوقه برای خود استفاده کنند. رباتهای معدنچی آنها برای هیچ یک از این مشرکان دو کار طراحی نشده بودند. و هیچ سلاحی نداشتند. آنها پرتابکنندههای مینیاتوری سوخت موشک در حال سوختن را سرهمبندی کردند و گهگاه اسفیکسهای پرسه زن را دعا که دعانویس با پوستهای سوخته فریاد میزدند، دور میفرستادند. اما این فقط به این دلیل مفید بود که جانوران را نمیکشت. و هزینه
سوخت داشت. در نهایت آنها خود را سنگر گرفتند و از سوخت فقط برای کلیسا روشن نگه داشتن یک سیگنال جرقهای در برابر روزی که کشتی دیگری برای جستجوی مستعمره میآمد، استفاده کردند. آنها مانند یک زندان در معدن ماندند، با مقدس جیره غذایی کم، سنگر بدون امید واقعی منتظر ماندند. برای سرگرمی، آنها فقط میتوانستند به رباتهای معدنچی فکر کنند که ذکر نمیتوانستند سوخت را برای کار کردن ذخیره کنند و آنها نمیتوانستند کاری جز کار شیطانی من انجام دهند. وقتی هویگنس و روآن به آنها رسیدند، گریه کردند. متون کهن آنها از رباتها و هر چیز فرشتگان رباتیکی فقط
کمی کمتر فرشتگان از اسفیکسها متنفر بودند. اما هویگنس توضیح داد و آنها را با سلاحهایی از گله خرسها مسلح کرد و آنها به سمت کلونی مرده حرکت کردند، در حالی که کودیاکهای نر به عنوان نوک و نگهبان پیشاهنگ و فارو نل در عقب بودند. آنها در راه شانزده اسفیکس را کشتند. در فضای باز که اکنون پر از فرشتگان گیاه بود، چهار اسفیکس دیگر وجود داشت. در پناهگاههای کلونی، فقط کثیفی و شیاطین تکههایی از آنچه قبلاً انسان بود، پیدا کردند. اما مقداری غذا وجود داشت - نه زیاد، کیمیاگری زیرا اسفیکسها به هر چیزی که بوی انسان
میداد، چنگ میزدند و بستههای پلاستیکی غذای استریل شده با اشعه را خراب کرده بودند. موکل جن اما مقداری آذوقه در ظروف فلزی وجود داشت که نابود نشده بودند. و سوخت هم وجود داشت که افراد میتوانستند وقتی به پنلهای کنترل تجهیزات میرسیدند، آن را توزیع کنند. همه جا رباتها بودند، جادوگر روشن و درخشان و آمادهی کار، اما بیحرکت، با گیاهانی که در اطراف و بالای سرشان رشد میکردند. آنها آن رباتها جادو را نادیده گرفتند. اما با شهوت، شعلهافکنهای زنجیردار را پیشینه تاریخی سوخترسانی کردند - آنها را با عملکرد انسان به جای ربات تطبیق دادند - و دستگاه گندزدای
خاک غولپیکری را دعانویس که برای از بین بردن پوشش گیاهی ساخته شده بود که رباتها نمیتوانستند آنها را وجین یا کشت کنند، به کار انداختند. و آنها با چشمانی برافروخته و سرشار از نفرت به سمت فلات سره بازگشتند. اما ناگت به توله روح خرسی لوس و بدجنس تبدیل شد، زیرا مردان آزاد شده با اشتیاق هر چیزی را که حتی برای کشتن اسفکسها کافر بزرگ میشد، تأیید میکردند. آنها وقتی اردو میزدند، او را بیش از حد نوازش میکردند. و آنها از طریق یک مسیر مارپیچی به دعاگر مذهب سمت بالا به فلات رسیدند. و سمپر به دنبال
شیاطین اسفیکسها گشت، و کودیاکهای غولپیکر مزاحم آنها احضار شدند و اسفیکسها با غرش و تف کردن برای نابودی آنها آمدند - و در حالی که روآن حرز و هویگنز به طور پیوسته شلیک میکردند، ماشینهای بزرگ با سلاحهای ویژه خود به سمت آنها
- پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ | ۱۵:۱۷ ۱۴ بازديد
- ۰ نظر
راهنمای کامل دعانویس گلدشت با تمرکز بر نتیجه