ارسنجان

مجله خبری

ارسنجان

آنجا گذشت.» گفتم: «کاش می‌توانستم یک پنی آنجا خرج کنم.» بچه می‌خواست بداند: «وقتی به کتسکیل رسیدیم، می‌خواهی به اردو بروی؟» «من گرسنه‌ام شده.» به او گفتم: «فکر می‌کردم چهار سال است که مجبور نیستی غذا بخوری، خودت همین را گفتی.» طلسم نویس «درباره چی حرف می‌زنی؟» او فریاد بهترین دعانویس شهر زد. گفتم: «وقتی به کتسکیل برگردیم، تو رهبر شجاعت را در جهت شرق به غرب دنبال خواهی کرد تا به قطب شمال برسیم، منظورم چوب رخت، بیرون کلبه آشپزی ارسنجان در کمپ تمپل است. ما به قطب شمال طوری خواهیم رسید که دکتر کوک به آن نرسید. وقتی شال گشتی‌ام را روی چوب دعا رخت بیرون کلبه آشپزی آویزان می‌کنم، این نشانه‌ای است که دعا سفر ما به پایان رسیده است.

از خط ساحل غربی تا چوب رخت، این شعار ماست.» وارد گفت: «داریم شروع می‌کنیم.» گری گفت: «پول‌هایتان را آماده کنید.» به او گفتم: «من چیزی کمتر از طلسم یک سنت طلسم نویس ندارم.» پی وی به من حمله کرد و گفت: «یعنی می‌گویی عقل نداری؟» گفتم: «من فقیرم اما صادق نیستم.» درست همان موقع صدای بسته شدن محکم درِ انتهای دیگر واگن را شنیدم و یک ترمزبان با فریاد بهترین دعانویس شهر «آلبانی، اولین ایستگاه، آلبانی است» از راه رسید. گفتم: «شب بخیر! داستان پیچیده‌تر می‌شود.» وارد گفت: «وحشت‌زده است.» گری شروع به خندیدن کرد: «ما گم شده‌ایم، گمراه شده‌ایم یا دزدیده شده‌ایم.» همه ما به سمت سکو دویدیم، اما خیلی دیر سروستان شده بود.

دوباره گیر افتادیم. قطار با سرعت حدود چهل و یازده مایل در ساعت حرکت می‌کرد. پی‌وی با لحنی بسیار تیره و جدی پرسید: «حالا چی؟» گفتم: «پاسخ مثبت است؛ ما این کار را نمی‌کنیم.» «چی رو؟» گفت. هاروی گفت: «بی‌خیال. می‌توانیم در پایتخت ایالت کمی شیرین‌کاری کنیم. می‌توانیم از روی صندلی‌های سنا بپریم. آلبانی فقط حدود سی مایل دورتر است.» گفتم: «احتمالاً؛ می‌توانیم ظرف چهار سال برگردیم و چند قرن دیگر وقت داشته باشیم. هر جا که رهبرتان می‌رود، از او پیروی کنید. ممکن است از بالای سر فرماندار بپرم؛ آنها لوایح را از بالای سر او تصویب می‌کنند. این را در یک حکومت غیرمدنی یاد می‌گیرید.» بچه گفت: «هرچه طلسم بیشتر به سمت اردو خرامه حرکت کنیم، بیشتر از آن دور می‌شویم.» گفتم: «دفعه اول را اصلاح کن؛ خدا را

شکر کن که روی یک دنباله‌دار نیستی.» او می‌خواست بداند: «چه کار باید بکنیم؟» از او پرسیدم: «معما است؟» «نه، این یک معما نیست!» او به من حمله کرد. گفتم: «چون اگر اینطور باشد، آهنگ خوبی است. تقریباً بهترین دعانویس شهر بهترین آهنگی است که تا به حال شنیده‌ام.» هاروی گفت: «من راه‌آهن ساحل غربی را دوست دارم؛ پر از شور و نشاط است؛ سرعتش مثل یک پیشاهنگ است.» گفتم: «تو سفر برگشتمون به کمپ زنجبیل می‌خواستی، و سس تاباسکو هم داری. وای خدای من، حتماً راضی جادو و طلسمات هستی. از راه جزیره یاپ به کمپ جادو و طلسمات برمی‌گردیم.» وارد گفت: «تو رهبر هستی.» فصل پنجم ما به رفتن به سمت شمال ادامه اوز می‌دهیم یک نکته در مورد هاروی ویلتس می‌گویم و آن این است که هر جا می‌رود، ماجراجویی هم هست.

او ماجراجویی بهترین دعانویس شهر را با خودش می‌برد. آن یارو نمی‌توانست فقط پیاده‌روی جادو و طلسمات کند، نمی‌توانست. او همیشه باید کاری را شروع کند. گری گفت: «خب، انگار اوضاع داره تغییر می‌کنه.» برت گفت: «اوه، دارند درست حرکت می‌کنند.» وارد گفت: «فقط دو مسیر برای ورود باقی مانده است.» به او گفتم: «صبر کن؛ همه را امتحان می‌کنیم؛ چهار تا هستند، شرق و غرب و بالا و جادو و طلسمات پایین.» وارد گفت: «و داخل و خارج». گفتم: «البته، میشه شش تا. می‌خوام بدونم کرایه رفت قیر و برگشت تا آلبانی چقدره؟» پی وی گفت: «خیلی هم گرد نیست.» به او گفتم: «یه جورایی دایره‌ی مثلثیه.

اگه کرایه‌مون رو از هر دو طرف بدیم، تو آلبانی شام گیرمون نمیاد و باید پیاده برگردیم. جادو و طلسمات و اگه شام ​​نخوریم، نمی‌تونیم پیاده برگردیم. خب، بفرمایید؛ انتخاب خودتون رو بکنید. مثل گِل شفافه.» بچه گفت: «ما را حسابی به دردسر انداختی. وقتی مجبورمان کردی آن شکلات‌ها را دور بیندازیم، می‌دانستم دیوانه شده‌ای. دفعه‌ی بعد ما را به زندان می‌اندازی.» به او گفتم: «باید نگران باشی، ممکن است میله‌های زندان را بخوری.» برت گفت: «بیا ببینیم چقدر پول داریم.» حدود هفتاد و پنج سنت و درِ یک خودنویس طلسم نویس که برای سوت زدن استفاده می‌کنم، داشتم. پی-وی پنجاه و دو سنت و مقدار زیادی خرت و پرت داشت؛ ما روی هم رفته کمی بیش از هفت دلار داشتیم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.