بنابراین کمی دراز کشیدیم و استراحت کردیم. اسکات کوک گفت: «مستقیم برمیگردی اردوگاه؟» هاروی گفت: «مستقیم نه، اما داریم میرویم آنجا. اگر همان جایی باشد که امروز صبح بود، حتماً طلسم نویس میرویم سراغش. فکر کنم وقتی رفتی آنجا بود، نه؟» برت گفت: «معمولاً جادو و طلسمات آنجاست.» پی وی به عضو طلسم نویس جدیدش گفت: «بهشون توجه نکن؛ تمام روز همینجوری رفتار میکنن. مثل مرغ سر کنده اینور و اونور و اینور و دعا اونور میچرخن. هاروی ویلتس و روی بلیکلی از همه بدترن.» گفتم: «بله، هر کدام از ما اگر بیشتر از دیگری نباشیم، از دیگری بدتریم. سوال این است که از اینجا به کجا میرویم؟» پی-وی فریاد زد: «ما مستقیماً به سمت غرب، به کمپ تمپل میرویم؛ ما قرار نیست، چه اسمش خنج را میگذارید، منحرف شویم.» گفتم: «هرچی میخوای اسمشو بذار،
برام مهم نیست.» بچه بهترین دعانویس شهر گفت: «و ما هم خیلی زود میرویم؛ تا وقتی که ستون دود از آلونک آشپزی هنوز بالا میرود، میرویم. دیگر نمیتوانیم خورشید را ببینیم؛ جز دود چیزی برای دنبال کردن نداریم.» گفتم: «از اول اشتباه بهترین دعانویس شهر کردیم. ما باید هاروی ویلتس را دنبال کنیم. من ترجیح میدهم او را دنبال کنم تا خورشید را؛ خورشید همیشه به یک سمت میرود؛ او به هر سمتی طلسم میرود. خورشید هیچ شور و نشاطی ندارد. اسکات کوک، هست؟» فکر کنم بچه کوچولوی بیچاره فکر کرده بود ما یه مشت دیوونهایم. نمیدونست چی بگه. از او پرسیدم: «چه ساعتی از اردوگاه بیرون آمدی؟» او گفت: «حدود ساعت یک؛ درست بعد از اینکه اتوبوس با کلی فراشبند پیشاهنگ جدید رسید.
امشب گروه بزرگی میآیند و عمو جب باید آنها را به کمپ کوهستان خرس بفرستد چون دیگر چادر یا کلبهای برای گذاشتن آنها وجود ندارد. من ترجیح میدهم در کمپ تمپل بمانم، جادو و طلسمات شما چطور؟» هاروی گفت: «تنها جایی که دوست دارم بمانم ناکجاآباد است؛ و حتی آنجا هم جادو و طلسمات دوست ندارم زیاد بمانم. نمیدانم چرا آن گروه توی کلبهی اداری قبل از حرکت طلسم به آن گروه خبر ندادند؟» ویلی کوک گفت: «نیروها تلگراف فرستادند.» هاروی گفت: «نظرت چیه امشب تا کوه خرس پیادهروی کنیم؟» ویلی صفاشهر میخواست بداند: «آنجا خرس هست؟» گفتم: «نه، به آن کوه خرس میگویند چون دعا همه پیشاهنگان با پای برهنه آنجا میگردند.
هر دفعه به من بگویید کمپ معبد؛ فقط یک چیز در مورد آن دوست ندارم، و آن برگشتن از آنجا به خانه است.» پی وی فریاد زد: «اگر اینقدر از آنجا خوشت میآید، جای تعجب است که به آنجا نمیروی. تو تمام روز آنجا بودهای و هیچکدام از ما هنوز آنجا نیستیم. خیلی زود دود فروکش میکند و بعد چه؟ خودت میدانی که نمیتوانی به تابلوهای راهنما یا هر چیز دیگری در اینجا اعتماد کنی. ما میدانیم که آن ستون دود در غرب است، چون خورشید آنجا غروب کرده و میدانیم که کمپ تمپل تنها جایی است که چنین ستون دعا بزرگی کوار از دود را به هوا میفرستد.
آیا میخواهی مزخرفاتت را کنار بگذاری و از آن پیروی کنی یا نه؟» وارد گفت: «ما به دود احتیاج نداریم. آن سقف را درست در بهترین دعانویس شهر امتداد دود میبینی؟ تنها کاری که باید بکنیم این است که سقف را دنبال کنیم...» هاروی گفت: «ما از روی آن بالا میرویم.» گری گفت: «بگذار دود خاموش شود. به ما چه ربطی دارد؟ سقف خاموش نمیشود؛ این یک چراغ راهنمای مطمئن است.» ناگهان هروی از جا پرید و گفت: «از رهبرتان پیروی کنید.» بنابراین شروع کردیم و ویلی کوک کوچولو از پشت سر میآمد و سعی میکرد لامرد در حالی که ما میخواندیم، با ما همراه شود: نپرس کجا میری بهترین دعانویس شهر هیچکس نمیدونه، فقط چشمانت را باز نگه دار و مسیر بینیات را دنبال کن؛ مواظب باش، زمین نخوری و انگشتات به زمین نخوره،
اما هر جا که رهبرتان میرود، از او پیروی کنید. فصل بیست و هفتم ما جهت خود را از جادو و طلسمات دست میدهیم بچه فریاد زد: «مستقیم میروی اردو یا نه؟ قرار است از مسیر دیگری منحرف شوی؟» هاروی گفت: «دقیقاً مسیر انحرافی نیست؛ فقط چند گوشماهی کوچک برای تنوع بخشیدن به یکنواختی. ما در راه خانه هستیم. ما دود را دنبال میکنیم و مستقیماً به سمت بهترین دعانویس شهر کلبه آشپزی میرویم؛ رهبرتان را دنبال کنید. آنطور که من حدس میزنم، باید روی اجاق گاز فرود بیاییم.» گری گفت: «باید توی زینک فرود بیاییم.» هروی گفت: «زینک هم همینطور است، از رهبرت پیروی کن.
برام مهم نیست.» بچه بهترین دعانویس شهر گفت: «و ما هم خیلی زود میرویم؛ تا وقتی که ستون دود از آلونک آشپزی هنوز بالا میرود، میرویم. دیگر نمیتوانیم خورشید را ببینیم؛ جز دود چیزی برای دنبال کردن نداریم.» گفتم: «از اول اشتباه بهترین دعانویس شهر کردیم. ما باید هاروی ویلتس را دنبال کنیم. من ترجیح میدهم او را دنبال کنم تا خورشید را؛ خورشید همیشه به یک سمت میرود؛ او به هر سمتی طلسم میرود. خورشید هیچ شور و نشاطی ندارد. اسکات کوک، هست؟» فکر کنم بچه کوچولوی بیچاره فکر کرده بود ما یه مشت دیوونهایم. نمیدونست چی بگه. از او پرسیدم: «چه ساعتی از اردوگاه بیرون آمدی؟» او گفت: «حدود ساعت یک؛ درست بعد از اینکه اتوبوس با کلی فراشبند پیشاهنگ جدید رسید.
امشب گروه بزرگی میآیند و عمو جب باید آنها را به کمپ کوهستان خرس بفرستد چون دیگر چادر یا کلبهای برای گذاشتن آنها وجود ندارد. من ترجیح میدهم در کمپ تمپل بمانم، جادو و طلسمات شما چطور؟» هاروی گفت: «تنها جایی که دوست دارم بمانم ناکجاآباد است؛ و حتی آنجا هم جادو و طلسمات دوست ندارم زیاد بمانم. نمیدانم چرا آن گروه توی کلبهی اداری قبل از حرکت طلسم به آن گروه خبر ندادند؟» ویلی کوک گفت: «نیروها تلگراف فرستادند.» هاروی گفت: «نظرت چیه امشب تا کوه خرس پیادهروی کنیم؟» ویلی صفاشهر میخواست بداند: «آنجا خرس هست؟» گفتم: «نه، به آن کوه خرس میگویند چون دعا همه پیشاهنگان با پای برهنه آنجا میگردند.
هر دفعه به من بگویید کمپ معبد؛ فقط یک چیز در مورد آن دوست ندارم، و آن برگشتن از آنجا به خانه است.» پی وی فریاد زد: «اگر اینقدر از آنجا خوشت میآید، جای تعجب است که به آنجا نمیروی. تو تمام روز آنجا بودهای و هیچکدام از ما هنوز آنجا نیستیم. خیلی زود دود فروکش میکند و بعد چه؟ خودت میدانی که نمیتوانی به تابلوهای راهنما یا هر چیز دیگری در اینجا اعتماد کنی. ما میدانیم که آن ستون دود در غرب است، چون خورشید آنجا غروب کرده و میدانیم که کمپ تمپل تنها جایی است که چنین ستون دعا بزرگی کوار از دود را به هوا میفرستد.
آیا میخواهی مزخرفاتت را کنار بگذاری و از آن پیروی کنی یا نه؟» وارد گفت: «ما به دود احتیاج نداریم. آن سقف را درست در بهترین دعانویس شهر امتداد دود میبینی؟ تنها کاری که باید بکنیم این است که سقف را دنبال کنیم...» هاروی گفت: «ما از روی آن بالا میرویم.» گری گفت: «بگذار دود خاموش شود. به ما چه ربطی دارد؟ سقف خاموش نمیشود؛ این یک چراغ راهنمای مطمئن است.» ناگهان هروی از جا پرید و گفت: «از رهبرتان پیروی کنید.» بنابراین شروع کردیم و ویلی کوک کوچولو از پشت سر میآمد و سعی میکرد لامرد در حالی که ما میخواندیم، با ما همراه شود: نپرس کجا میری بهترین دعانویس شهر هیچکس نمیدونه، فقط چشمانت را باز نگه دار و مسیر بینیات را دنبال کن؛ مواظب باش، زمین نخوری و انگشتات به زمین نخوره،
اما هر جا که رهبرتان میرود، از او پیروی کنید. فصل بیست و هفتم ما جهت خود را از جادو و طلسمات دست میدهیم بچه فریاد زد: «مستقیم میروی اردو یا نه؟ قرار است از مسیر دیگری منحرف شوی؟» هاروی گفت: «دقیقاً مسیر انحرافی نیست؛ فقط چند گوشماهی کوچک برای تنوع بخشیدن به یکنواختی. ما در راه خانه هستیم. ما دود را دنبال میکنیم و مستقیماً به سمت بهترین دعانویس شهر کلبه آشپزی میرویم؛ رهبرتان را دنبال کنید. آنطور که من حدس میزنم، باید روی اجاق گاز فرود بیاییم.» گری گفت: «باید توی زینک فرود بیاییم.» هروی گفت: «زینک هم همینطور است، از رهبرت پیروی کن.
- پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۱:۵۰
- ۳ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر