در صحنههای آن آداب و رسوم عصر خود را دیدهاند، [صفحه ۱۲۰]و دانش را برای صحنهای وسیعتر گرد آوردهاند، به اینجا میآیند تا با لبخند، سالهای تابستانی زندگی را سرعت بخشند، و برف زمستانیاش را با اشکهای دلنشین ذوب کنند؛ و قلبهای جوانتر، هنگامی که قلبهای ما خاموش و سرد است، در اینجا شاد باشند، همانطور که در گذشته شاد بودهایم. دوستان صحنه، که آن را همچون زیارتگاهی گرامی میدارند، جایی که موسیقی، نقاشی، شعر، حلقههای گل خویشاوندیشان را در هم میآمیزند، از آنجا که قدرت صدرا آمیختهشان ساعت به ساعت روح سرزمین را پالایش میدهد، تعالی میبخشد، ارج مینهد ، و مانند باد، نادیده اما محسوس، بر پوست ذهن حمل میکند؛ ساعتی که این گنبد را تقدیس میکند، رویاهای ساعات طلسم پرافتخار آینده را برای تو زنده خواهد کرد، آنگاه
که شاعری آفریننده، زادهی خود جادو و طلسمات تو، باشد که در اینجا والاترین لحن درام را بیدار کند، تا پس از سالها، بلند و طولانی طنینانداز شود، شکسپیری از غرب، ستارهای از آواز، آسمان آبی خود را با آتش زنده روشن میکند، همه زمانها را شاد میکند و همه زبانها الهام میبخشد، تا دوردستها، در زیر آسمان، بادهای دریایی، پرچم آزاد سرزمین طلسم نویس مادری تو را به اهتزاز در میآورد. [صفحه ۱۲۱] قافیه ترن هوایی باستانی. این شعر در ژوئن ۱۸۲۱ هنگام قایقسواری در یک قایق روباز بر کازرون روی رودخانه هادسون، بین استونی پوینت و هایلندز، با دیدن جادو و طلسمات لاشه یک قایق قدیمی نوشته شده است.
«و این زندگی ماست که از رفت و آمدهای عمومی به دور است، زبانها را در درختان، کتابها را در جویبارهای جاری، موعظهها را در سنگها و خوبی را در هر چیزی مییابد.» شکسپیر پهلویش در آب بهترین دعانویس شهر است، ستون فقراتش در شن است، و روح دعا کمانش بر صخره خاکستری پست تکیه دارد [صفحه ۱۲۲]که دریا و خشکی را مرز میکند. عرشهاش دکل ندارد، و شن و صدف آنجاست، و دندانهای پوسیدگی تختههایش را میجوند، در آفتاب و هوای شرجی. دیگر بر سینهی رودخانه نیست، وقتی آسمان و موج آرامند، و ابرها در سکوت دعا تابستانیاند، و نفس خنک شب مرهم است، آیا او در سکون قومانند ماه در آسمان آبی بالا، پیامآوری از سرزمینهای دیگر، جهرم چراغی برای امید و عشق، خواهد لغزید؟ دیگر، در طوفان نیمهشب، آیا او
دریای خروشان را، که در الوارهای بلوطش استوار است، مسخره نخواهد کرد؟ [صفحه ۱۲۳]و شجاعت بادبان سفیدش. او در روزهای رفته، قلبهای گرمی را بهترین دعانویس شهر بر عرشه خود حمل کرده است؛ آن قلبها، مانند او، اکنون در حال پوسیدن هستند، قربانیان طلسم و غرقشدگان زمان، که لمسشان هر نشانهای از هر آنچه را که دوست داریم پاک میکند؛ سرگردانانی که به خانه بازمیگردند، کسانی که به عرشه بالا خیره شده بودند، و کسانی که برای استقبال از عزیزانشان در آن ساحل ایستاده بودند ، رفتهاند، و مکانی که آنها را میشناخت، دیگر هرگز آنها را نخواهد شناخت. هولناک بود، در اعتدال پاییزی، هنگامی که آن کشتی دلاور، گوری بر فراز صخرههای پیکاسکیل مرودشت یافت.
کاپیتان، معاون، آشپز و دریانوردان (که همگی به جز سه نفر بودند)، با شنا کردن سریع و خوب نجات یافتند، و سرنوشتشان به دار آویخته شد. اما دو نفر، یک جوان و یک دوشیزه، با نامهای هلندی غیرقابل طلسم تلفظ، و قلبهایی گرم از عشق حقیقی، رها شدند تا در برابر طوفان شجاع باشند . بهترین دعانویس شهر [صفحه ۱۲۵]و آنها، زیرا عشق در هوا، زمین و دریا مراقبانی راسک دارد، با چسبیدن به لاشه کشتی، و سرنوشت زناشوییشان نجات یافتند. از غروب آفتاب تا ظهر، او به بازویش تکیه داده بود، و صدای رعد و برق دوردست، زنگ خطر را نشنیده بود.
جوان اما چنین نبود - او به بال زدن ابر گوش میداد؛ و طلسم نویس با صدای آهسته به زبان هلندی سفلی زمزمه میکرد: "این میگوید که عذاب بهترین دعانویس شهر ما نزدیک است. " مرگ سرنوشت فانیهاست، اما ما جوان و قوی هستیم، و نه جسورانه، به زندگیای با سالهای شاد بهترین دعانویس شهر و طولانی امیدوار بودیم. [صفحه ۱۲۶]«با این حال، این جادو و طلسمات فکر تسلیبخش است که تا آخرین نفس، ما در زندگی عاشق بودیم و در مرگ از هم جدا نخواهیم شد. » «افسوس، برای کسانی که بر تخت رویاهایشان در خانه منتظر ما هستند، صبح فریاد تشییع جنازه را در اطراف مقبره دخترشان خواهند شنید.
که شاعری آفریننده، زادهی خود جادو و طلسمات تو، باشد که در اینجا والاترین لحن درام را بیدار کند، تا پس از سالها، بلند و طولانی طنینانداز شود، شکسپیری از غرب، ستارهای از آواز، آسمان آبی خود را با آتش زنده روشن میکند، همه زمانها را شاد میکند و همه زبانها الهام میبخشد، تا دوردستها، در زیر آسمان، بادهای دریایی، پرچم آزاد سرزمین طلسم نویس مادری تو را به اهتزاز در میآورد. [صفحه ۱۲۱] قافیه ترن هوایی باستانی. این شعر در ژوئن ۱۸۲۱ هنگام قایقسواری در یک قایق روباز بر کازرون روی رودخانه هادسون، بین استونی پوینت و هایلندز، با دیدن جادو و طلسمات لاشه یک قایق قدیمی نوشته شده است.
«و این زندگی ماست که از رفت و آمدهای عمومی به دور است، زبانها را در درختان، کتابها را در جویبارهای جاری، موعظهها را در سنگها و خوبی را در هر چیزی مییابد.» شکسپیر پهلویش در آب بهترین دعانویس شهر است، ستون فقراتش در شن است، و روح دعا کمانش بر صخره خاکستری پست تکیه دارد [صفحه ۱۲۲]که دریا و خشکی را مرز میکند. عرشهاش دکل ندارد، و شن و صدف آنجاست، و دندانهای پوسیدگی تختههایش را میجوند، در آفتاب و هوای شرجی. دیگر بر سینهی رودخانه نیست، وقتی آسمان و موج آرامند، و ابرها در سکوت دعا تابستانیاند، و نفس خنک شب مرهم است، آیا او در سکون قومانند ماه در آسمان آبی بالا، پیامآوری از سرزمینهای دیگر، جهرم چراغی برای امید و عشق، خواهد لغزید؟ دیگر، در طوفان نیمهشب، آیا او
دریای خروشان را، که در الوارهای بلوطش استوار است، مسخره نخواهد کرد؟ [صفحه ۱۲۳]و شجاعت بادبان سفیدش. او در روزهای رفته، قلبهای گرمی را بهترین دعانویس شهر بر عرشه خود حمل کرده است؛ آن قلبها، مانند او، اکنون در حال پوسیدن هستند، قربانیان طلسم و غرقشدگان زمان، که لمسشان هر نشانهای از هر آنچه را که دوست داریم پاک میکند؛ سرگردانانی که به خانه بازمیگردند، کسانی که به عرشه بالا خیره شده بودند، و کسانی که برای استقبال از عزیزانشان در آن ساحل ایستاده بودند ، رفتهاند، و مکانی که آنها را میشناخت، دیگر هرگز آنها را نخواهد شناخت. هولناک بود، در اعتدال پاییزی، هنگامی که آن کشتی دلاور، گوری بر فراز صخرههای پیکاسکیل مرودشت یافت.
کاپیتان، معاون، آشپز و دریانوردان (که همگی به جز سه نفر بودند)، با شنا کردن سریع و خوب نجات یافتند، و سرنوشتشان به دار آویخته شد. اما دو نفر، یک جوان و یک دوشیزه، با نامهای هلندی غیرقابل طلسم تلفظ، و قلبهایی گرم از عشق حقیقی، رها شدند تا در برابر طوفان شجاع باشند . بهترین دعانویس شهر [صفحه ۱۲۵]و آنها، زیرا عشق در هوا، زمین و دریا مراقبانی راسک دارد، با چسبیدن به لاشه کشتی، و سرنوشت زناشوییشان نجات یافتند. از غروب آفتاب تا ظهر، او به بازویش تکیه داده بود، و صدای رعد و برق دوردست، زنگ خطر را نشنیده بود.
جوان اما چنین نبود - او به بال زدن ابر گوش میداد؛ و طلسم نویس با صدای آهسته به زبان هلندی سفلی زمزمه میکرد: "این میگوید که عذاب بهترین دعانویس شهر ما نزدیک است. " مرگ سرنوشت فانیهاست، اما ما جوان و قوی هستیم، و نه جسورانه، به زندگیای با سالهای شاد بهترین دعانویس شهر و طولانی امیدوار بودیم. [صفحه ۱۲۶]«با این حال، این جادو و طلسمات فکر تسلیبخش است که تا آخرین نفس، ما در زندگی عاشق بودیم و در مرگ از هم جدا نخواهیم شد. » «افسوس، برای کسانی که بر تخت رویاهایشان در خانه منتظر ما هستند، صبح فریاد تشییع جنازه را در اطراف مقبره دخترشان خواهند شنید.
- جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۲۰:۰۴
- ۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر