لار

مجله خبری

لار

نشوم، و با دقت گوش دادم که چیزی را از دست ندهم. بدین ترتیب تمام آنچه را که فلایینگ سوت باید در مورد بهترین دعانویس شهر تو و پرنسس شعله سفید و در مورد حجابی که پری زمین ادعا می‌کند از او دزدیده‌ای، به او می‌گفت، فهمیدم. شاهزاده با عصبانیت حرفش را قطع کرد: «نه، اگر او این را بگوید، دروغ بزرگی می‌گوید. حجاب جادویی هدیه‌ای از لار جانب آن خردمند به من است. پری زمین حتی آن را ندیده است.» جادوگر سایه در طلسم حالی که آستین‌های خاکستری‌اش را بیرون می‌کشید، پاسخ داد: «هر چه که باشد، او می‌خواهد آن طلسم نویس را از تو بگیرد، و برادرم قول داده است که به او کمک کند.

می‌توانی حرف مرا باور کنی که کمک شاهرود او نباید نادیده گرفته شود. من شنیدم که فلایینگ سوت هم پیشنهاد داد که او باید[179] از من کمک بگیر، اما جادوگر پاسخ داد: «نه، لازم نیست برای پرسیدن از او به خودت زحمت بدهی. او نمی‌تواند هیچ کار واقعاً ارزشمندی انجام دهد.» وقتی این را گفت، تصمیم گرفتم هر دوی آنها را فریب دهم، و همانطور که می‌بینید، این کار را کردم.» شاهزاده رادیانس فریاد زد: «افسوس که موفق شدی. شاید حتی همین الان دعا هم پرنسس من در دستان برادر شرورت باشد.» جادوگر سایه به طلسم نویس آرامی پرسید: «پس این پرنسس اینقدر برایت عزیز است؟» شاهزاده با تعجب گفت: «آه، بله.

آنقدر عزیز است که هیچ جادوگری تو نمی‌تواند مرا استهبان از او باز دارد.» جادوگر سایه زمزمه کرد: «با این حال او چیزی بیش از یک شعله و یک صدا نیست.» «اما چنان صدایی که هیچ‌کس تا بهترین دعانویس شهر به حال نشنیده، و چنان شعله‌ای، چنان خالص، چنان سپید که نمی‌دانم چگونه می‌توانم...»[180] فریب شعله‌ی دروغینِ دسیسه‌ی تو را خورده‌ام که مرا به اینجا کشانده است.» لب‌های جادوگر سایه به لبخندی باز شد. او گفت: «من در جادو مهارت زیادی دارم. شاید شعله‌ی پرنسس شما زیبا و صدایش شیرین و شگفت‌انگیز باشد، اما اگر رضایت دهید که در سرزمین من بمانید، فکر می‌کنم بتوانم کاری کنم که هر دو را فراموش کنید.» شاهزاده رادیانس با قاطعیت پاسخ داد: «نه، این هرگز ممکن نیست.» او رویش را از او برگرداند و خواست برود،

اما جادوگر سایه‌ها این کار را نکرد. او دستان بهترین دعانویس شهر بلندش را به سمت خدمتکارانش تکان داد و آنها فوراً او را در حصاری چنان متراکم محاصره کردند که او نتوانست از آن عبور کند. جادوگر طلسم سایه آباده فریاد زد: «باید حرف‌هایم را بیشتر بشنوی. شاید آنقدرها هم که فکر می‌کنی بی‌رحم نباشم. تنها نبود.»[181] که می‌خواستم برادرم و فلایینگ سوت را طلسم نویس فریب دهم، زیرا وقتی چهره‌ات را چنان پر از امید جادو و طلسمات و شجاعت دیدم، چنان شادمان طلسم شدم که هیچ‌کس پیش از آن چنین نکرده بود. به همین دلیل، تو را طلسم از قدرت شیطانی‌اش نجات می‌دادم.

خوب می‌دانستم که او قول داده بود به شاهزاده خانم آسیبی نرساند، اما می‌ترسیدم که نتوانی به سلامت فرار کنی، و به همین دلیل تو را به اینجا آوردم. و بعد - علاوه بر این - من در پادشاهی‌ام بسیار تنها داراب هستم.» او نزدیک‌تر شد و دستانش را با دعا التماس دراز طلسم نویس کرد. صدای التماس‌آمیزش ادامه داشت. «ای کاش با من می‌ماندی. من مشتاق روشنایی، نور، شادی هستم. اینها را می‌توانی به من بدهی. بمان، آه با من بمان، شاهزاده رادیانس. در سرزمین من تو شاهزاده و حاکم خواهی بود. بمان و به من بیاموز که ترفندهای جادوگرم را فراموش کنم؛ بمان و به من کمک کن طلسم تا راه‌های شریف‌تری را بیاموزم.» شاهزاده رادیانس به چهره نگاه کرد[182] از جادوگر سایه، و دید که چشمانش پر از اشک

شد. به آرامی دست او را گرفت، به آرامی به او پاسخ داد. "اگرچه مرا از پرنسس محبوبم دور کردی، اما هیچ کینه‌ای از تو ندارم. با این حال نمی‌توانم با تو بمانم، زیرا قلب من از پرنسس شعله سفید پیروی می‌کند. من قسم خورده‌ام که او را نجات دهم، و به این قسم خود جانم را می‌دهم. تو به من می‌گویی که ظالم نیستی. پس آن را ثابت جادو و طلسمات کن. سریع مرا به سمت پرنسسم هدایت کن. به من نشان بده که این غاری را که برادرت در آن ساکن است، کجا می‌توانم پیدا کنم." جادوگر سایه آهی تلخ کشید و دستش را عقب کشید.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.