گراش

مجله خبری

گراش

و فکر کنم همین کافیه، میدونی. پس برای جونت فرار کن، یارو بگیرش، و اگه تا یه ساعت دیگه رسیدن اینجا، پنج تا دیگه هم بهت میدم، خدای من.» احتمالاً هیچ پلیسی در نیروی پلیس شهری به اندازه آن یکی شگفت‌زده نبود. اما با این حال، او طبق دستور عمل می‌کرد. مطمئناً در کل کلاس آکادمی، هیچ آدم راضی‌تری از آقای چانسی ون رنسلیر مونت-بونسال اهل نیویورک وجود نداشت. او گفت: «الان همه چیز درست بهترین دعانویس شهر شده، خدای من. به زودی اینجا خواهند بود.» و با این سخنان تسلی‌بخش، چانسی گراش آرام گرفت و دو دقیقه بعد از شدت خستگی به دعا خواب رفت.

اگرچه او خوابید و کل ماجرا را فراموش کرد، اما چند نفر دیگر بودند که نخوابیدند، به خصوص پسرهای نامه‌رسان و میلیونرها. گروهبان پشت میز، در نیم ساعت بعدی، جز یک نفر «مست» کسی را برای ثبت نام نداشت، و بنابراین خودش هم تقریباً خوابش برده بود. دربان آرام روی صندلی‌اش خوابیده بود و دو یا سه نفر از ماموران گشت و افسرها در گوشه‌ای نشسته بودند و پچ پچ می‌کردند. اوضاع در آنجا این‌طور بود[223] در کلانتری بودم که ناگهان اتفاقی افتاد که باعث شد همه با علاقه از جا بپرند. کالسکه‌ای با سرعت اسب‌های قصرقند مسابقه از خیابان گذشت.

جادو و طلسمات هر کسی که شب، یا بهتر است بگوییم اوایل صبح، وقتی شهر مانند گورستان ساکت است، بیدار مانده باشد، متوجه صدای تق‌تق یک کالسکه شده است. گردباد یا زلزله‌ای که در راه بود نمی‌توانست غوغایی به پا کند بهترین دعانویس شهر که از این یکی بدتر باشد. گروهبان با نگرانی از جایش بلند شد و دربان به در کوبید و با عجله بیرون رفت تا ببیند بمپور چه خبر است. آنها خیلی زود طلسم نویس فهمیدند - کالسکه چی اسب‌های تاخت‌وتازش را درست جلوی ساختمان به حرکت درآورد. در همان لحظه، در کالسکه با صدای بلندی باز شد. یک آقای مسن از طلسم آن پیاده شد و با عجله به سمت ورودی دوید و از شدت عجله طلسم نزدیک بود دربان را زیر بگیرد.

حالا دیگر کم پیش می‌آید که یک «مردِ مغرور» مثل او در چنین ساعاتی به کلانتری سر بزند. گروهبان با نگرانی به او خیره شده بود و انتظار دزدی، قتل یا شاید حتی توطئه‌ی انفجار دینامیت را داشت. «چی شده؟» او فریاد زد. مرد، در حالی که از شدت تقلای غیرمعمولش نفسش بند آمده بود، به جادو و طلسمات سمت میز دوید. [224]«پسرم!» او فریاد زد. «کجاست؟» گروهبان مهرستان تکرار کرد: «پسرت؟ کجاست؟ اصلاً چی؟» گروهبان آن موقع فکر کرد که با یک دیوانه طرف است. مرد با هیجان طلسم نویس تکرار کرد: «پسرم! چانسی! او اینجا زندانی است!» افسر با نگاهی متعجب سرش را تکان داد.

شده بود، عصبانی بود. علاوه بر این، از تصور شرم‌آور اینکه برادرزاده‌اش به عنوان سارق در یک زندان عمومی باشد، احساس توهین می‌کرد. در مجموع، او دیوانه شده بود و زحمت احتیاط را به خود نداد. [225]با عصبانیت گفت: «بگذار همین الان بیرون بیاید، به نظرم. چطور جرأت می‌کنی...؟» گروهبان فردی متکبر بود و اصلاً تصور نمی‌کرد که کسی، هر که باشد، چنین «فرماندهی» کند، جادو و طلسمات به خصوص در حضور افرادش. به طلسم نویس علاوه، او یک ایرلندی بود و این رفتار برتر این فرد خشمگین، او را دیوانه می‌کرد. او با لحنی که بیشتر طلسم مختصر و مفید بود تا با ادب و نزاکت، پرسید: «شما کی هستید؟» دیگری با همان شدت و حدت گفت: «من پری فنوج بلوود هستم.

و علاوه بر این...» گروهبان غرید: «پری بلوود دیگه کیه که انقدر غرش کنه؟» این کار تمام انرژی و انرژی بادبان‌های یک جنتلمن مسن و اشرافی را گرفت. «تو پری بلوود رو نمی‌شناسی؟» نفس نفس زنان گفت. «پری بلوود، بانکدار!» گروهبان با عصبانیت پاسخ دعا داد: «اصلاً ندیدمش.» «و برادرزاده‌ام را آزاد نمی‌کنی؟» افسر در حالی که برای تأکید روی میزش می‌کوبید، غرید: «نه، قربان. من برادرزاده‌تان را آزاد نمی‌کنم! من او را نه طلسم نویس برای شما، نه برای هیچ بانکدار دیگری در نیویورک، و نه برای کل جمعیتشان با هم، آزاد نمی‌کنم. می‌شنوید؟[226] دوست دارم بدونم به نظر شما یه گروهبان پلیس یعنی چی.

خیلی خوب می‌شد اگه مجبور بودم هر دزد و قاتلی رو که تو زندانه آزاد کنم، اونم به خاطر یه مردی که فکر می‌کنه چون بانکداره، کل دنیا مال اونه. گروهبان وقتی این جمله‌ی نیش‌دار را تمام می‌کرد، از شدت خشم صورتش سرخ شده بود. آقای بلوود با عصبانیت در اتاق قدم می‌زد. وقتی جادو و طلسمات حرف‌هایش تمام شد، ناگهان رو به آن مرد کرد. او گفت: «با تمام دارایی‌ام شرط می‌بندم که هر چه می‌گویم انجام خواهی داد، آن هم ظرف یک ساعت.» گروهبان با عصبانیت گفت: «و سر کارم شرط می‌بندم که طلسم این کار جادو و طلسمات را نمی‌کنم. می‌بینم چه کسی اینجا را اداره می‌کند...» در آن زمان، بانکدار خشمگین به سمت کالسکه‌اش دوید.

گروهبان خشمگین روی صندلی‌اش دعا لم داد و با خشم به اطرافش خیره شد. «همین فکر!» با خودش عهد کرد. «همین فکر! آن جادو و طلسمات یارو طوری با من حرف زد که انگار شهردار است. بهتر است او را زندانی کنم. دیگر اجازه نمی‌دهم آن دزدها در تمام خیابان پنجم ول بگردند.» به او فرصتی داده شد تا آخرین ادعایش را ثابت کند، فرصتی بسیار طلسم نویس بیشتر از آنچه هنگام ارائه آن انتظار داشت. به زحمت کلمات را از دهانش بیرون آورده بود[227] دهان، و هنوز صدای تق تق کالسکه قطع نشده بود که کالسکه دیگری بهترین دعانویس شهر با سرعت به سمت در دوید.

گروهبان فکر کرد که همان مرد برگشته است، و با عصبانیت از جا بلند شد. در با شدت باز شد و مرد دیگری، که حتی از نظر رفتار هم اشرافی‌تر از آن یکی بود، به داخل هجوم آورد. او با لحنی جدی گفت: «اسم من آقای استیکی است و آمده‌ام...» گروهبان در حالی که تا نوک سبیل‌هایش سرخ شده بود، فریاد زد: «گمان می‌کنم می‌خواهی سر آن چانسیِ گیج جادو و طلسمات هم جنجال به پا کنی!» میلیونر شگفت‌زده با تعجب پرسید: «چرا! این دیگه بهترین دعانویس شهر چیه؟» «و فکر کنم می‌خوای بذارم بره، مگه نه؟» میلیونر شگفت‌زده دوباره با تعجب طلسم گفت: «چرا...

و هر چه زودتر این را بفهمید، بهتر است.» دولتمند نیم دقیقه دیگر خیره ماند، و سپس روی پاشنه‌هایش چرخید و بدون هیچ حرف دیگری با گام‌های بلند بیرون رفت. او گفت: «من در این مورد خواهم دید.» گروهبان به صندلی‌اش برنگشت؛ خیلی عصبانی بود. مثل یک

او گفت: «من کسی به نام چانسی ندارم. شما به جای اشتباهی آمده‌اید.» مرد اتفاقاً به یاد تلگرام افتاد؛ نگاهی به آن انداخت. ناگهان فریاد زد: «اوه، بله. یادم رفته بود. پیتر اسمیت اسمی است که او گذاشته. اینجا یک پیتر اسمیت دارید!» گروهبان با حیرتی طلسم نویس وصف‌ناپذیر به مرد هیجان‌زده خیره شد. «پیتر اسمیت!» با لکنت زبان گفت. «بله، بله. اما او یک ولگرد است. او به جرم طلسم نویس دزدی دستگیر بهترین دعانویس شهر شده و...»
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.