ابریشمی سفید برد. [صفحه ۲۵۲] گلیندا گفت: «به دلایلی، ما نتوانستیم این مومبی پیر حیلهگر را پیدا کنیم؛ بنابراین میترسم که سفر علوم غریبه اکتشافی دعا ما با شکست مواجه شود. و از این بابت متاسفم، زیرا بدون کمک ما، اوزما آق قلا کوچولو هرگز نجات نخواهد یافت و نماز خواندن به جایگاه شایستهاش به عنوان ملکه شهر زمرد باز نخواهد گشت.» کلهکدو گفت: «نگذار به این راحتی تسلیم شویم. بیا کار دیگری بکنیم.» گلیندا با لبخند سید و حاجی دعاگر پاسخ داد: «واقعاً باید کار دیگری انجام شیاطین داد؛ دعا اما نمیتوانم بفهمم چطور به این راحتی از یک جادوگر پیر که جادو رمل
را خیلی بیجار کمتر از من میداند، شکست خوردهام.» مترسک گفت: «تا وقتی روی زمین هستیم، فکر میکنم عاقلانه است که شهر زمرد را برای پرنسس اوزما فتح کنیم و بعد از آن دختر را پیدا ابجد کنیم. و تا وقتی دختر پنهان بماند، من با کمال میل به جای او حکومت خواهم کرد، مذهب زیرا من کار حکومت کردن را خیلی بهتر از جینجور میفهمم.» [صفحه ۲۵۳] گلیندا اعتراض کرد: «اما من قول دادهام که به جینجور تعرض نکنم.» «فرض کنید همه شما با من به پادشاهی من - یا بهتر بگویم امپراتوری - برگردید.» این را مرد حلبیساز
مودبانه گفت و کافر تمام گروه را با تکان جادو سیاه دادن دست سلطنتیاش در اعمال صالح آغوش گرفت. «باعث افتخار من خواهد بود که فرشتگان از شما در قلعهام جفت روحی پذیرایی بافت کنم، جایی که فضای کافی و اضافی وجود دارد. و اگر هر یک دعانویس از شما مایل به آبکاری نیکل هستید، نوکر من این کار را بدون هیچ هزینهای انجام خواهد داد.» در حالی که مرد جنگلی صحبت میکرد، چشمان گلیندا عبادت کردن متوجه گل رز در سوراخ دکمهاش شده بود و حالا تصور میکرد که برگهای قرمز بزرگ گل را میبیند که کمی میلرزند. این موضوع دعانویس به سرعت
سوءظن او را برانگیخت و لحظهای بعد جادوگر تصمیم گرفت که آن گل رز ظاهری چیزی جز تغییر شکل مومبی پیر نیست. در همان لحظه، مومبی فهمید توسل که لو رفته و باید به سرعت نقشه فرار بکشد، و از آنجایی که تغییر شکلها برای او آسان بود، اجنه غیر مسلمان فوراً به شکل سایه درآمد و در امتداد دیوار چادر به سمت ورودی سر خورد کافران و به این فکر افتاد که شماره ملا ناپدید فرشتگان شود. اما گلیندا نه تنها حیلهگری برابری داشت، بلکه تجربه بسیار بیشتری نسبت به جادوگر داشت. بنابراین جادوگر قبل از سایه به دهانه چادر رسید و
با تکان دادن دستش ورودی را چنان محکم طلسم بست که مومبی نتوانست شکاف بزرگی پیدا کند.[صفحه ۲۵۴] به جادوگر اندازه کافی برای نفوذ مخفیانه. مترسک و دوستانش از کارهای گلیندا بسیار متعجب شدند؛ دعا زیرا هیچ یک مشرکان از حرز آنها سایه را همزاد ندیده بودند. اما جادو سیاه متون کهن جادوگر به آنها گفت: «کاملاً ساکت باشید، همه شما! چون جادوگر پیر همین الان هم با ماست، توی این چادر، و من امیدوارم او را دستگیر کنم.» این سخنان چنان مومبی را نگران کرد که به سرعت خود را از سایه به مورچه سیاه تبدیل کرد، به این شکل که
روی زمین میخزید و به دنبال شکاف یا سوراخی میگشت تا بدن کوچکش را در آن پنهان کند. خوشبختانه، زمینی که چادر در نسخ خطی آن برپا شده بود، درست روبروی دروازههای شهر، سفت و دعانویس هموار بود؛ و در حالی که مورچه هنوز در اطراف میخزید، گلیندا آن را پیدا کرد و به سرعت به جلو پیشینه تاریخی دوید تا آن را بگیرد. اما درست زمانی که دستش پایین میآمد، جادوگر که اکنون از ترس کاملاً وحشتزده شده بود، آخرین تغییر شکل خود را انجام داد و شماره ملا به شکل یک گریفین عظیمالجثه از میان دیوار چادر ارواح پرید - با
عجله ابریشم را پاره کرد - و در یک لحظه با سرعت گردباد فرار کرد. گلیندا بدون تردید دنبالش فرشتگان رفت. روح او روی پشت اسب ارهای پرید و فریاد زد: «حالا ثابت میکنی که حق زنده بودن داری! بدو—بدو—بدو!» اسب ارهای دوید. حاجت گرفتن مثل برق، او را دنبال کرد.[صفحه ۲۵۵] گریفین، پاهای چوبیاش آنقدر سریع حرکت میکردند که مثل پرتوهای ستاره میدرخشیدند. قبل از اینکه دوستانمان بتوانند از تعجب خود بیرون بیایند، گریفین و اسب ارهای از دید ناپدید شدند. مترسک فریاد زد: «بیا! بیا دنبالت بیاییم!» آنها به سمت جایی که کشتی گامپ دراز جادو دهگلان کشیده بود
دویدند و به سرعت سوار آن شدند. تیپ با اشتیاق فرمان داد: «پرواز کن!» گامپ با صدای آرام پرسید: «کجا؟» تیپ که از تأخیر خیلی عصبی شده بود، پاسخ داد: «نمیدانم؛ اما اگر به هوا بپری، فکر میکنم میتوانیم بفهمیم گلیندا به کدام سمت
را خیلی بیجار کمتر از من میداند، شکست خوردهام.» مترسک گفت: «تا وقتی روی زمین هستیم، فکر میکنم عاقلانه است که شهر زمرد را برای پرنسس اوزما فتح کنیم و بعد از آن دختر را پیدا ابجد کنیم. و تا وقتی دختر پنهان بماند، من با کمال میل به جای او حکومت خواهم کرد، مذهب زیرا من کار حکومت کردن را خیلی بهتر از جینجور میفهمم.» [صفحه ۲۵۳] گلیندا اعتراض کرد: «اما من قول دادهام که به جینجور تعرض نکنم.» «فرض کنید همه شما با من به پادشاهی من - یا بهتر بگویم امپراتوری - برگردید.» این را مرد حلبیساز
مودبانه گفت و کافر تمام گروه را با تکان جادو سیاه دادن دست سلطنتیاش در اعمال صالح آغوش گرفت. «باعث افتخار من خواهد بود که فرشتگان از شما در قلعهام جفت روحی پذیرایی بافت کنم، جایی که فضای کافی و اضافی وجود دارد. و اگر هر یک دعانویس از شما مایل به آبکاری نیکل هستید، نوکر من این کار را بدون هیچ هزینهای انجام خواهد داد.» در حالی که مرد جنگلی صحبت میکرد، چشمان گلیندا عبادت کردن متوجه گل رز در سوراخ دکمهاش شده بود و حالا تصور میکرد که برگهای قرمز بزرگ گل را میبیند که کمی میلرزند. این موضوع دعانویس به سرعت
سوءظن او را برانگیخت و لحظهای بعد جادوگر تصمیم گرفت که آن گل رز ظاهری چیزی جز تغییر شکل مومبی پیر نیست. در همان لحظه، مومبی فهمید توسل که لو رفته و باید به سرعت نقشه فرار بکشد، و از آنجایی که تغییر شکلها برای او آسان بود، اجنه غیر مسلمان فوراً به شکل سایه درآمد و در امتداد دیوار چادر به سمت ورودی سر خورد کافران و به این فکر افتاد که شماره ملا ناپدید فرشتگان شود. اما گلیندا نه تنها حیلهگری برابری داشت، بلکه تجربه بسیار بیشتری نسبت به جادوگر داشت. بنابراین جادوگر قبل از سایه به دهانه چادر رسید و
با تکان دادن دستش ورودی را چنان محکم طلسم بست که مومبی نتوانست شکاف بزرگی پیدا کند.[صفحه ۲۵۴] به جادوگر اندازه کافی برای نفوذ مخفیانه. مترسک و دوستانش از کارهای گلیندا بسیار متعجب شدند؛ دعا زیرا هیچ یک مشرکان از حرز آنها سایه را همزاد ندیده بودند. اما جادو سیاه متون کهن جادوگر به آنها گفت: «کاملاً ساکت باشید، همه شما! چون جادوگر پیر همین الان هم با ماست، توی این چادر، و من امیدوارم او را دستگیر کنم.» این سخنان چنان مومبی را نگران کرد که به سرعت خود را از سایه به مورچه سیاه تبدیل کرد، به این شکل که
روی زمین میخزید و به دنبال شکاف یا سوراخی میگشت تا بدن کوچکش را در آن پنهان کند. خوشبختانه، زمینی که چادر در نسخ خطی آن برپا شده بود، درست روبروی دروازههای شهر، سفت و دعانویس هموار بود؛ و در حالی که مورچه هنوز در اطراف میخزید، گلیندا آن را پیدا کرد و به سرعت به جلو پیشینه تاریخی دوید تا آن را بگیرد. اما درست زمانی که دستش پایین میآمد، جادوگر که اکنون از ترس کاملاً وحشتزده شده بود، آخرین تغییر شکل خود را انجام داد و شماره ملا به شکل یک گریفین عظیمالجثه از میان دیوار چادر ارواح پرید - با
عجله ابریشم را پاره کرد - و در یک لحظه با سرعت گردباد فرار کرد. گلیندا بدون تردید دنبالش فرشتگان رفت. روح او روی پشت اسب ارهای پرید و فریاد زد: «حالا ثابت میکنی که حق زنده بودن داری! بدو—بدو—بدو!» اسب ارهای دوید. حاجت گرفتن مثل برق، او را دنبال کرد.[صفحه ۲۵۵] گریفین، پاهای چوبیاش آنقدر سریع حرکت میکردند که مثل پرتوهای ستاره میدرخشیدند. قبل از اینکه دوستانمان بتوانند از تعجب خود بیرون بیایند، گریفین و اسب ارهای از دید ناپدید شدند. مترسک فریاد زد: «بیا! بیا دنبالت بیاییم!» آنها به سمت جایی که کشتی گامپ دراز جادو دهگلان کشیده بود
دویدند و به سرعت سوار آن شدند. تیپ با اشتیاق فرمان داد: «پرواز کن!» گامپ با صدای آرام پرسید: «کجا؟» تیپ که از تأخیر خیلی عصبی شده بود، پاسخ داد: «نمیدانم؛ اما اگر به هوا بپری، فکر میکنم میتوانیم بفهمیم گلیندا به کدام سمت
- دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ | ۱۸:۴۶ ۱۵ بازديد
- ۰ نظر
راهنمای کامل دعانویس گلدشت با تمرکز بر نتیجه