الزبیتا یک کارت کریسمس قدیمی را که از فروشگاه لوازم التحریر به قیمت سه سنت خریده بود، به او نشان داده بود. کارت کثیف و رنگ و رو رفته بود، اما با رنگهای روشن چاپ شده بود، و الزبیتا تا جایی که میتوانست خاک آن را پاک کرد و پنهانش کرد تا در کریسمس به بچهها بدهد. یورگیس وقتی به آن فکر کرد، هق هق گریه کرد طلسم نویس - چه طلسم نویس کریسمس فلاکتباری برای خانوادهاش جادو و طلسمات بوده است، با او در زندان و اونا در رختخواب و تمام خانه مورد تجاوز قرار گرفته بود! اوه، خیلی بیرحمانه بود! چرا خرمشهر حتی او را تنها نگذاشتند - چرا بعد از اینکه او را زندانی کرده بودند، زنگهای کریسمس را برایش طلسم به صدا درآوردند؟ اما نه، این ناقوسها دعا برای او به
صدا درنیامدند - کریسمسی که اعلام کرده بودند برای او نبود، او را به کلی دعا از همه چیز محروم کرده بودند. او هیچ ارزشی نداشت - او را مثل یک جسد بدبخت، مثل یک جسد گندیده به گوشهای انداخته بودند. وحشتناک بود، وحشتناک! همسرش ممکن بود در حال مرگ باشد، فرزندانش ممکن بود طلسم نویس گرسنه باشند، تمام خانواده ممکن بود از سرما رنج ببرند - و تمام مدت ناقوسهای کلیسا صلح کریسمس را به صدا در میآوردند! و چقدر بهترین دعانویس شهر وحشتناک اشتباه و منحرف! ظاهراً او را با قرار دادن دزفول در مکانی که نه برف و نه یخبندان نفوذ میکرد، مجازات میکردند، جایی جادو و طلسمات که غذا و نوشیدنی برایش میآوردند - چرا، به نام خدا، خانواده را در آن مکان حبس نکردند و اگر میخواستند او را تنبیه کنند،
او را بیرون گذاشتند. چنین بود قانون آنها، چنین بود حق آنها! یورگیس از جا پرید، از خشم میلرزید، مشتهایش را بالا برده بود، روحش از خشم و سرکشی شعلهور بود. او ده هزار بار به آنها و قوانینشان فحش داد! حق آنها! - این یک دروغ بهترین دعانویس شهر بود، طلسم یک دروغ وحشتناک، بیش از حد سیاه و وحشتناک برای هر چیزی جز دنیای شب و کابوس. هیچ عدالتی در هیچ کجا، هیچ انصافی در هیچ کجا - همه چیز صرفاً زور و استبداد بود! آنها او را زیر پاهایشان له کرده بودند، تمام قدرت و نیروی او را مکیده بودند؛ آبادان پدر پیرش را به قتل رسانده بودند، همسرش را شکسته و فاسد کرده بودند، تمام خانوادهاش را سرکوب و نابود کرده بودند؛ و اکنون دعا با او تسویه حساب
کرده بودند، اکنون دیگر به او نیازی نداشتند - و چون از آنها پیشی گرفته بود، او را اینجا زندانی کرده بودند! آنها او را مانند یک حیوان وحشی در قفس انداخته بودند! نه، آنها حتی با یک حیوان وحشی هم اینطور رفتار نمیکردند! کدام آدم عاقلی یک حیوان را بدون اینکه تولههایش را با خود ببرد، از غارش اسیر میکند - هیچ کس آنها را آنجا رها نمیکرد تا بمیرند! این ساعات نیمهشب نقش وحشتناکی در سرنوشت یورگیس ایفا کردند. آنها بذر شورش، بیقانونی و انکار او بودند. او هوش لازم برای درک علل دوردست جرایم اجتماعی را نداشت - او نمیفهمید که آنچه مردم طلسم "سیستم" مینامند، ستمگر اوست، که کارفرمایان، اربابان او، قوانین کشور را خریدهاند و از کرسی اهواز عدالت، سرنوشت او دعا را آنطور که میخواهند
رقم میزنند. او فقط میدانست که به او ظلم شده است، که دنیا به او ظلم کرده است؛ که قانون، جامعه با تمام قدرتش، او را دشمن خود اعلام کرده است. و هر لحظه روحش سیاهتر میشد، هر لحظه رویاهای جدیدی از انتقام، سرکشی و نفرت شدید در سر میپروراند. « بدترین کارها، مانند علفهای هرز سمی، در هوای زندان میرویند؛ اما بهترینهای انسان، در آنجا زیر پا لگدمال میشوند. رنج به عنوان حاکم و ناامیدی به عنوان نگهبان وجود دارد . » چنین مینویسد شاعری که جهان بهترین دعانویس شهر حق خود را به او داده بجنورد است؛ و میافزاید: « نمیدانم کدام طلسم قوانین درست و کدامها نادرست وضع شدهاند؛ اما میدانم که وحشتناکند، آن دیوارها سرد و سفیدکاریشدهاند.
درست است که میخواهند جهنمشان را از دیگران پنهان کنند؛ حتی پروردگارمان هم نمیتواند به اعمالشان در آنجا نگاه کند . » فصل هفدهم ساعت هفت صبح روز بعد، به یورگیس اجازه داده شد که برای تمیز کردن سلولش آب بیاورد - کاری که او با وجدان انجام میداد، اما سایر زندانیان معمولاً از آن غفلت میکردند، تا اینکه سلولهایشان آنقدر کثیف شد که نگهبانان مجبور به اقدام شدند. سپس جیره زندان خود را دریافت کرد.
صدا درنیامدند - کریسمسی که اعلام کرده بودند برای او نبود، او را به کلی دعا از همه چیز محروم کرده بودند. او هیچ ارزشی نداشت - او را مثل یک جسد بدبخت، مثل یک جسد گندیده به گوشهای انداخته بودند. وحشتناک بود، وحشتناک! همسرش ممکن بود در حال مرگ باشد، فرزندانش ممکن بود طلسم نویس گرسنه باشند، تمام خانواده ممکن بود از سرما رنج ببرند - و تمام مدت ناقوسهای کلیسا صلح کریسمس را به صدا در میآوردند! و چقدر بهترین دعانویس شهر وحشتناک اشتباه و منحرف! ظاهراً او را با قرار دادن دزفول در مکانی که نه برف و نه یخبندان نفوذ میکرد، مجازات میکردند، جایی جادو و طلسمات که غذا و نوشیدنی برایش میآوردند - چرا، به نام خدا، خانواده را در آن مکان حبس نکردند و اگر میخواستند او را تنبیه کنند،
او را بیرون گذاشتند. چنین بود قانون آنها، چنین بود حق آنها! یورگیس از جا پرید، از خشم میلرزید، مشتهایش را بالا برده بود، روحش از خشم و سرکشی شعلهور بود. او ده هزار بار به آنها و قوانینشان فحش داد! حق آنها! - این یک دروغ بهترین دعانویس شهر بود، طلسم یک دروغ وحشتناک، بیش از حد سیاه و وحشتناک برای هر چیزی جز دنیای شب و کابوس. هیچ عدالتی در هیچ کجا، هیچ انصافی در هیچ کجا - همه چیز صرفاً زور و استبداد بود! آنها او را زیر پاهایشان له کرده بودند، تمام قدرت و نیروی او را مکیده بودند؛ آبادان پدر پیرش را به قتل رسانده بودند، همسرش را شکسته و فاسد کرده بودند، تمام خانوادهاش را سرکوب و نابود کرده بودند؛ و اکنون دعا با او تسویه حساب
کرده بودند، اکنون دیگر به او نیازی نداشتند - و چون از آنها پیشی گرفته بود، او را اینجا زندانی کرده بودند! آنها او را مانند یک حیوان وحشی در قفس انداخته بودند! نه، آنها حتی با یک حیوان وحشی هم اینطور رفتار نمیکردند! کدام آدم عاقلی یک حیوان را بدون اینکه تولههایش را با خود ببرد، از غارش اسیر میکند - هیچ کس آنها را آنجا رها نمیکرد تا بمیرند! این ساعات نیمهشب نقش وحشتناکی در سرنوشت یورگیس ایفا کردند. آنها بذر شورش، بیقانونی و انکار او بودند. او هوش لازم برای درک علل دوردست جرایم اجتماعی را نداشت - او نمیفهمید که آنچه مردم طلسم "سیستم" مینامند، ستمگر اوست، که کارفرمایان، اربابان او، قوانین کشور را خریدهاند و از کرسی اهواز عدالت، سرنوشت او دعا را آنطور که میخواهند
رقم میزنند. او فقط میدانست که به او ظلم شده است، که دنیا به او ظلم کرده است؛ که قانون، جامعه با تمام قدرتش، او را دشمن خود اعلام کرده است. و هر لحظه روحش سیاهتر میشد، هر لحظه رویاهای جدیدی از انتقام، سرکشی و نفرت شدید در سر میپروراند. « بدترین کارها، مانند علفهای هرز سمی، در هوای زندان میرویند؛ اما بهترینهای انسان، در آنجا زیر پا لگدمال میشوند. رنج به عنوان حاکم و ناامیدی به عنوان نگهبان وجود دارد . » چنین مینویسد شاعری که جهان بهترین دعانویس شهر حق خود را به او داده بجنورد است؛ و میافزاید: « نمیدانم کدام طلسم قوانین درست و کدامها نادرست وضع شدهاند؛ اما میدانم که وحشتناکند، آن دیوارها سرد و سفیدکاریشدهاند.
درست است که میخواهند جهنمشان را از دیگران پنهان کنند؛ حتی پروردگارمان هم نمیتواند به اعمالشان در آنجا نگاه کند . » فصل هفدهم ساعت هفت صبح روز بعد، به یورگیس اجازه داده شد که برای تمیز کردن سلولش آب بیاورد - کاری که او با وجدان انجام میداد، اما سایر زندانیان معمولاً از آن غفلت میکردند، تا اینکه سلولهایشان آنقدر کثیف شد که نگهبانان مجبور به اقدام شدند. سپس جیره زندان خود را دریافت کرد.
- پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ ۱۱:۴۸
- ۵ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر