بندرعباس

مجله خبری

بندرعباس

یورگیس چمباتمه زد و مانند کودکی که به پرستارش چسبیده است، به جانشین خود چسبید، در حالی که دومی از یکی پس از دیگری جادو و طلسمات از سرکارگران می‌پرسید که آیا به مرد جدید و بی‌تجربه نیاز دارند یا خیر. او را به کارخانه ریخته‌گری بسمر بردند، جایی که صفحات فولادی ساخته می‌شد. ساختمان بزرگی بود، به شکل تئاتر. یورگیس بندرعباس جایی که ردیف اول تئاتر قرار داشت ایستاده بود و رو به روی او، رو به صحنه، چهار دیگ غول‌پیکر را دید که احتمالاً تمام ارواح کوره فرنی صبحانه خود را در آنها پخته بودند. این دیگ‌ها پر از ماده سفید خیره‌کننده‌ای بودند که مانند گدازه مذاب آتشفشان قل می‌زد و می‌جوشید.

اگر کسی می‌خواست در هیاهوی کوره صدایش شنیده شود، باید خیلی بلند فریاد می‌زد. آتش سوزان از دیگ‌ها بیرون می‌ریخت و مانند بمب‌های منفجر شده، ترق تروق می‌کرد و می‌ترکید. مردان آماده بودند تا فلز مذاب جوشان را دریافت کنند طلسم و آنقدر بی‌خیال و نترس به نظر می‌رسیدند که یورگیس با حیرت و نفس نفس زدن آنها را تماشا می‌کرد. صدای سوت قشم از لوله بخار آمد و بهترین دعانویس شهر در همان لحظه گاری‌ای بیرون آمد و محتویات آن، که یورگیس نمی‌توانست بفهمد، به داخل دیگ‌ها ریخته می‌شد. بلافاصله پس از آن، سوت بخار بهترین دعانویس شهر دیگری به صدا درآمد، این بار از جایی در پایین، و ردیفی از واگن‌های دیگر با سر و صدا به بالا آمدند.

ناگهان، و بدون هیچ هشداری، یکی از دیگ‌های بخار طلسم عظیم شروع به حرکت کرد و به یک طرف کج شد و جریانی کامل از هیس، ترق تروق و شعله‌های آتش را به طلسم هوا پرتاب کرد. یورگیس با وحشت عقب‌نشینی کرد و فکر کرد که حادثه‌ای در حال وقوع است. بارانی از آتش سفید به پایین سرازیر شد، مانند خورشیدی که در نزدیکی خط استوا می‌درخشد، می‌درخشید و مانند درخت بلوط افتاده در طوفانی در یک جنگل بکر، هیس می‌کرد. یورگیس مجبور شد چشمانش را با طلسم نویس دستانش بپوشاند، اما می‌توانست هرمز از میان انگشتانش ببیند که چگونه سیلی از آهن مذاب جاری، جهنده و قل‌قل‌کنان، سفیدتر از هر سفیدی که تا به حال در جهان دیده بود، و آنقدر داغ که ابروهایش سوخت.

رنگین‌کمان‌هایی از درخشش سفید بر فراز همه اینها می‌درخشیدند، درخشش‌های آبی، قرمز و طلایی با آنها درآمیخته بودند؛ اما خود جریان، سفیدی وصف‌ناپذیری داشت. سپس دیگ غول‌پیکر، خالی از محتویاتش، جادو و طلسمات به جای خود برگشت و یورگیس با کمال تعجب دید که بهترین دعانویس شهر کسی آسیب ندیده است. سپس برگشت و به دنبال راهنمایش به روشنایی خرم آباد روز برگشت. آنها از میان تالارهایی عبور کردند که کوره‌های بلند در آنها قرار داشت و آسیاب‌هایی که بهترین دعانویس شهر سنگ معدن فولاد در آنها به طلسم نویس قطعات کوچک خرد می‌شد. در اطراف، بالا و پایین، ماشین‌آلات در حال کار بودند، چرخ‌های طیار غول‌پیکر می‌چرخیدند، چکش‌های قدرتمند بالا و پایین می‌رفتند و جرثقیل‌های بخار، بازوهای آهنی عظیم خود را حرکت می‌دادند.

مانند زندگی در مرکز زمین بود، جایی که ماشین زمان توسط نیروهای بدوی اداره می‌شود. بالاخره به جایی رسیدند که ریل‌های فولادی برای راه‌آهن، تراموا و انواع ریل‌ها ساخته می‌شد. یورگیس صدای سوت هشداری از پشت سرش شنید و به سختی توانست از سر راه واگنی که تلوتلو می‌خورد و هنوز تکه‌ای آهن سفید و داغ به ضخامت نیم‌تنه یک مرد روی آن بود، کنار برود. ناگهان آمل صدای انفجار بلندی آمد؛ واگن ایستاد و تکه آهن روی یک پل متحرک افتاد که از آن یک وینچ بخار قدرتمند آن را به هوا بلند کرد و بین غلتک‌های بزرگ حمل کرد.

در آنجا ابتدا با نیروی هیدرولیک فشرده شد تا مانند یک پنکیک صاف شود، تا اینکه دوباره از یک طرف به طرف دیگر صاف شد، در طول خود کشیده شد و به تدریج، سیاه و سرد شد و شکل ریل راه‌آهن را به خود گرفت. در همین بخش ریل سازی بود که دعا یورگیس شغلی پیدا کرد. ریل ها با میله های آهنی ساخته می شدند و سرکارگر می توانست از هر مرد تنومندی برای این کار استفاده کند. بنابراین یورگیس کتش را درآورد و مستقیماً مشغول کار شد. یورگیس هر روز دو ساعت طول می‌کشید تا بین خانه و محل کار دورش رفت و آمد کند، و اگر می‌خواست سوار تراموا شود، هفته‌ای یک دعا دلار و بیست سنت هزینه داشت.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.