دعانویس دماوند

داد: «همان چیزی که از آن می‌ترسم. از یک طرف، به هیچ‌کس جز خودت مربوط نیست که چه بر سرت جادو و طلسمات می‌آید؛ از طرف دیگر، به خیلی‌ها مربوط است. مرد جوان، دوباره به تو می‌گویم که هر چه زودتر از این حال و هوای سرکش فعلی‌ات بیرون بیا. می‌دانم که زندگی‌ات در چند ماه گذشته، بیش از طلسم آنچه در سال‌های قبل از این بهترین دعانویس شهر تجربه کرده‌ای، لذت واقعی داشته است. این را از روی طلسم نویس لاف زدن نمی‌گویم، از روی سپاسگزاری می‌گویم. و چیزی که مشتاقش هستم این دعانویس دماوند است که تو به همین منوال ادامه بدهی. فقط به آن فکر کن و ببین چه چیزی در انتظارت است.

از یک طرف، بازگشت به جایگاهت در مدرسه، و با آن ادامه‌ی تمام چیزهایی که این همه برایش اهمیت قائل بوده‌ای؛ از طرف دیگر - اما این را به خودت جادو و طلسمات واگذار می‌کنم تا در موردش فکر کنی. در اینجا دو راه وجود دارد و تو باید انتخاب کنی که کدام را انتخاب می‌کنی.» «دد» ​​با لحنی بسیار ملایم پرسید: دعا «خب، اگر برگردم چه کار باید بکنم؟» «شما باید به خاطر رفتارتان از مدرسه عذرخواهی کنید و به همکلاسی‌هایتان قول شرافت بدهید که از این پس مانند یک جنتلمن رفتار خواهید کرد.» «داد» با عصبانیت سرش را دعانویس نسیم شهر تکان داد و می‌خواست حرفی بزند که کشیش از جا پرید و با عجله از اتاق گذشت و فریاد زد: «او این کار را خواهد کرد، وگرنه او را طرد خواهم کرد،

و او دیگر هرگز وارد خانه من نخواهد شد، بلکه...» آقای برایت فریاد زد: «بنشینید، آقا!» و تقریباً کشیش حواس‌پرت را مجبور کرد که روی صندلی‌اش بنشیند. آقای ویور نشست و ساکت بود. آقای طلسم نویس برایت ادامه داد: «پس حالا، پسرم، این انتخاب با توست، بهترین دعانویس شهر و باید در موردش از قضاوت خودت استفاده کنی.» اما «داد» سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. لحظه‌ای بحرانی بود. جانی در خطر بود و شیاطین و فرشتگان با هم برای آن تلاش می‌کردند. آقای برایت فرمانده لشکر آسمانی بود و با ایمان و تقوا منتظر پایان ماجرا بود. هیچ قانونی در کتاب‌های راهنمای ماشین‌آلات که به دعا این طبقه‌ی بالا منتهی می‌شوند، وضع طلسم نشده است، و مدیر ماشین‌آلات دعانویس ری نیز به اندازه‌ی کنترل انتخاب یکی از اعضای هیئت مدیره از بخش ...،

به هدایت نیروهای فرشته‌ای اهمیت نمی‌دهد. وقتی آقای برایت آخرین کلماتش را گفت، سکوتی بر جمع حاکم شد. پدر نشسته بود و دستانش را روی صورتش گذاشته بود، «داد» به فرش خیره شده بود و معلم مدرسه با احترام سرش را پایین انداخته بود. تقریباً یک دقیقه این آرامش چشمگیر همه جا را فرا گرفت. سپس آقای برایت در بهترین دعانویس شهر دلش احساس کرد که ورق به نفع او برگشته است. او به سمت «داد» رفت و دستش را دراز طلسم نویس کرد. «بیا!» گفت. پسرک چشمانش را طلسم بالا نیاورد، اما دستش دعانویس ورامین را بالا برد، فقط کمی - فقط کمی - و آقای برایت با تمام شور و شوق روح سپاسگزارش آن را گرفت.

او «داد» را به سمت خود کشید و او با تردید از طلسم جا برخاست. آنها دست در دست هم از کلاس بیرون رفتند و تا رسیدن به کلاس درس، حلقه‌ی دستانشان را هم پاره نکردند. وقتی مردم خیلی ضعیف یا خیلی ترسو هستند که تنها بروند، باید آنها را با مشک هدایت کرد؛ بله، گاهی اوقات باید آنها را حمل کرد! اما، چه هدایت شوند و چه حمل شوند، نکته‌ای که همیشه دعانویس قرچک باید در نظر داشت این است که کسانی که تقریباً مرده هستند باید دوباره زنده شوند، و گم‌شدگان باید طلسم نویس پیدا شوند. و این آزمونی است که باید در برابر تمام سیستم‌ها و نهادهایی که با شخصیت‌های شکل‌نیافته سروکار دارند، قرار گیرد.

این سوال همیشگی باید بارها و بارها مطرح شود، آیا این، آن یا آن، افرادی را که تحت نفوذ آن قرار می‌گیرند، نجات می‌دهد، پیدا می‌کند، بازیابی می‌کند یا به آنها سود می‌رساند؟ هر کاری که این کار را انجام دهد، خوب است؛ طلسم هر کاری که این کار را نکند، خوب نیست. منصفانه است که بپرسیم ماشین در این زمینه چه می‌کند! فصل شانزدهم برای «داد» و آقای برایت، هر دو، دست در دست هم، به سمت مدرسه می‌رفتند و دوران سختی را سپری می‌کردند. مشکل این بود که هیچ‌کدام از آنها نمی‌توانستند چیزی بگویند. آقای برایت احساس می‌کرد که کلمات فقط می‌توانند موضوع را خراب کنند و «داد» آنقدر مشغول فکر کردن به چیزی بود که درست
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.