سیاهی هستند، این چیزی است که خواهرم میگوید. او میگوید پیشاهنگان قرار است روی پوست درخت توس بنویسند. اما باور کنید، کاغذ به اندازه کافی خوب است، من پوست درخت توس را امتحان کردم. اما به هر حال من آبجوی توس را دوست دارم. من هم دیوانه آبجوی توس هستم، فقط من را یاد ریشه مکعب میاندازد و آن هم من را یاد حساب میاندازد. هیدج شاید ندانی جذر سوم چیست؛ خوش شانس هستی. جذر سوم عددی است که سه بار به عنوان یک عامل در نظر گرفته میشود و عدد مفروضی به جادو و طلسمات نام مکعب آن را تولید میکند. من باید نگران باشم.
چون به هر حال این داستان در مورد مکعب نیست، در مورد آلت تناسلی مردانه و سینه و خیلی چیزهای دیگر و برخی جذرها است اما مکعب ندارد. اینها را در مدرسه میگیری و مدرسه تعطیل است وگرنه من این داستان را نمینوشتم. طلسم نویس به هر حال، من این داستان را دو بار شروع کردم. وای، فکر کردم میخواهم خط بزنم. طلسم بار اول با توصیف طولانی از کمپ تمپل شروع کردم و پدرم گفت که خوابش میبرد. بعد، بعد از اینکه طلسم نویس یکشنبه به اردو رفتم، طلسم نویس دوباره شروع کردم و قهوه از خودنویسم آمد قیدار و خواهرم گفت که داستانی مثل این همه را بیدار نگه میدارد، و من به او گفتم که این بیشتر از جادو و طلسمات بعضی داستانها است.
خب، بعدش خودنویسم را تمیز کردم و دوباره شروع کردم، و این سومین شروع من است، و خودکارم خوب کار میکند. فقط الان باید بروم طبقه دعا پایین شام بخورم، پس باید این فصل را تمام کنم. خواهرم میگوید فصلها را درست وقتی باید تمام کرد که اتفاق خیلی هیجانانگیزی در حال رخ دادن باشد. اما مادرم میگوید درست وقتی باید تمامشان کرد که صدای ناقوس شام به صدا دربیاید. به هر حال، امشب قرار است پودینگ شکلاتی بخوریم و این خیلی هیجانانگیز است، بنابراین تا وقتی من دارم پودینگ شکلاتی میخورم خرمدره تو در حالت تعلیق خواهی بود و بعد از آن شرط طلسم میبندم نمیدانی قرار است با چه کسی ملاقات کنی.
فصل دوم روی قفسه مممم، مممم ، خوب بود! یاد پی وی هریس افتادم که سه پرس غذا میخورد. حالا میخوام شروع کنم. وقتی تابستان دعا امسال به کمپ تمپل رفتم، تقریباً اولین دیدهبانی که دیدم، هاروی ویلتس بود. فکر کنم شما آن شخص را میشناسید. او تا جایی که بتواند از ماساچوست میآید. آنجا جایی است که از آنجا میرود. فقط بهت میگم کجا نشسته بود. میدونید که کلبه آشپزی بهترین دعانویس شهر چطوره—درست طلسم لب دریاچه است. چاکلت دراپ، آشپزه. یه جورایی سیاه مایل به سفیده. حمیدیه رنگش مثل نصف شب. یه پنجره بزرگ رو به دریاچه هست و یه کرکره تختهای بزرگ با لولاهایی بالای جادو و طلسمات اون داره.
اول صبح، چاکلت دراپ اون رو باز میکنه و با یه چوب نگهش میداره، طوری که مثل یه قفسه بیرون میزنه. هاروی ویلتس روی آن قفسه چوبی نشسته بود. اگر چاکلت دراپ آن پایه را برداشته بود، هاروی گتوند ویلتس به دریاچه میرفت. اما این دقیقاً همان چیزی بود که او میخواست. او فقط آنجا نشسته بود و منتظر بود تا چاکلت دراپ کرکره را پایین جادو و طلسمات بکشد. سپس طلسم میتوانست بگوید که بعد از ساعت پنج به دریاچه نرفته است زیرا این خلاف قانون است. میتوانست بگوید که در ساحل نشسته بوده و چاکلت دراپ او را به دریاچه انداخته است.
به این ترتیب میتوانست عصر شنا کند. او این را نگفت، اما من آن مرد را میشناسم. او عمداً و تصادفی شنا میکرد. او آنجا نشسته بود و جز یک بهترین دعانویس شهر شلوار خاکی کهنه و یک پیراهن خاکی و آن کلاه مسخرهای که همیشه لبهاش کنده شده و تاجش طلسم نویس پر از سوراخ و دکمههای کمپین و از این جور چیزها بود، جادو و طلسمات چیزی به تن نداشت. وای، همیشه از روی آن کلاه دعا میشود او را شناخت. میتوانستم ببینم که آنجا دعا نشسته و ما از سمت مسیر از دریاچه پارو میزدیم - این مسیری است که ما همیشه میرویم.
فریاد زدم: «ببین کی اینجاست.» او دوباره تماس گرفت و گفت: «دارم نگاه میکنم؛ این وضعیت برای من هم به همان اندازه که برای تو ناخوشایند است، ناخوشایند است.» به او گفتم: «لذتش مال منه. فکر کنم فکر میکنی بعد از ساعت طلسم کاری میتونی بدون اینکه کسی ازت بخواد شنا کنی، شنا کنی.» «این نشان دهنده ذهن شیطانی توست. من داشتم غروب خورشید را تماشا میکردم.»
چون به هر حال این داستان در مورد مکعب نیست، در مورد آلت تناسلی مردانه و سینه و خیلی چیزهای دیگر و برخی جذرها است اما مکعب ندارد. اینها را در مدرسه میگیری و مدرسه تعطیل است وگرنه من این داستان را نمینوشتم. طلسم نویس به هر حال، من این داستان را دو بار شروع کردم. وای، فکر کردم میخواهم خط بزنم. طلسم بار اول با توصیف طولانی از کمپ تمپل شروع کردم و پدرم گفت که خوابش میبرد. بعد، بعد از اینکه طلسم نویس یکشنبه به اردو رفتم، طلسم نویس دوباره شروع کردم و قهوه از خودنویسم آمد قیدار و خواهرم گفت که داستانی مثل این همه را بیدار نگه میدارد، و من به او گفتم که این بیشتر از جادو و طلسمات بعضی داستانها است.
خب، بعدش خودنویسم را تمیز کردم و دوباره شروع کردم، و این سومین شروع من است، و خودکارم خوب کار میکند. فقط الان باید بروم طبقه دعا پایین شام بخورم، پس باید این فصل را تمام کنم. خواهرم میگوید فصلها را درست وقتی باید تمام کرد که اتفاق خیلی هیجانانگیزی در حال رخ دادن باشد. اما مادرم میگوید درست وقتی باید تمامشان کرد که صدای ناقوس شام به صدا دربیاید. به هر حال، امشب قرار است پودینگ شکلاتی بخوریم و این خیلی هیجانانگیز است، بنابراین تا وقتی من دارم پودینگ شکلاتی میخورم خرمدره تو در حالت تعلیق خواهی بود و بعد از آن شرط طلسم میبندم نمیدانی قرار است با چه کسی ملاقات کنی.
فصل دوم روی قفسه مممم، مممم ، خوب بود! یاد پی وی هریس افتادم که سه پرس غذا میخورد. حالا میخوام شروع کنم. وقتی تابستان دعا امسال به کمپ تمپل رفتم، تقریباً اولین دیدهبانی که دیدم، هاروی ویلتس بود. فکر کنم شما آن شخص را میشناسید. او تا جایی که بتواند از ماساچوست میآید. آنجا جایی است که از آنجا میرود. فقط بهت میگم کجا نشسته بود. میدونید که کلبه آشپزی بهترین دعانویس شهر چطوره—درست طلسم لب دریاچه است. چاکلت دراپ، آشپزه. یه جورایی سیاه مایل به سفیده. حمیدیه رنگش مثل نصف شب. یه پنجره بزرگ رو به دریاچه هست و یه کرکره تختهای بزرگ با لولاهایی بالای جادو و طلسمات اون داره.
اول صبح، چاکلت دراپ اون رو باز میکنه و با یه چوب نگهش میداره، طوری که مثل یه قفسه بیرون میزنه. هاروی ویلتس روی آن قفسه چوبی نشسته بود. اگر چاکلت دراپ آن پایه را برداشته بود، هاروی گتوند ویلتس به دریاچه میرفت. اما این دقیقاً همان چیزی بود که او میخواست. او فقط آنجا نشسته بود و منتظر بود تا چاکلت دراپ کرکره را پایین جادو و طلسمات بکشد. سپس طلسم میتوانست بگوید که بعد از ساعت پنج به دریاچه نرفته است زیرا این خلاف قانون است. میتوانست بگوید که در ساحل نشسته بوده و چاکلت دراپ او را به دریاچه انداخته است.
به این ترتیب میتوانست عصر شنا کند. او این را نگفت، اما من آن مرد را میشناسم. او عمداً و تصادفی شنا میکرد. او آنجا نشسته بود و جز یک بهترین دعانویس شهر شلوار خاکی کهنه و یک پیراهن خاکی و آن کلاه مسخرهای که همیشه لبهاش کنده شده و تاجش طلسم نویس پر از سوراخ و دکمههای کمپین و از این جور چیزها بود، جادو و طلسمات چیزی به تن نداشت. وای، همیشه از روی آن کلاه دعا میشود او را شناخت. میتوانستم ببینم که آنجا دعا نشسته و ما از سمت مسیر از دریاچه پارو میزدیم - این مسیری است که ما همیشه میرویم.
فریاد زدم: «ببین کی اینجاست.» او دوباره تماس گرفت و گفت: «دارم نگاه میکنم؛ این وضعیت برای من هم به همان اندازه که برای تو ناخوشایند است، ناخوشایند است.» به او گفتم: «لذتش مال منه. فکر کنم فکر میکنی بعد از ساعت طلسم کاری میتونی بدون اینکه کسی ازت بخواد شنا کنی، شنا کنی.» «این نشان دهنده ذهن شیطانی توست. من داشتم غروب خورشید را تماشا میکردم.»
- دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ ۱۵:۴۰
- ۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر