گلبهار

مجله خبری

گلبهار

ساختن سد می‌کردیم و سپس تا تاریکی هوا با آرنج و زانو در گودالی که درست کرده طلسم نویس بودیم، با درد شنا می‌کردیم، اما شینر حاضر به رفتن به داخل آن نبود. او در کار سدسازی یک گوتال جوان معمولی بود.[صفحه ۱۲۲]اما از آب متنفر بود، مخصوصاً آب پشت گوش‌هایش. در نسل من، میانگین ضربات تقریباً به همین خوبی بود. به نظر می‌رسید سی سال پیش، جادو و طلسمات مدِ پسرهای هومبرگ بوده که بروند و نبراسکا را از نظر سیاسی اداره کنند. دو فرماندار و یک نماینده از شهر ما آمده‌اند. اگر الان آنها را اینجا لردگان داشتیم، مجبور نبودیم هر چهار سال اینقدر سخت تلاش کنیم تا یک نقشه‌بردار شهرستانی یا پزشک قانونی را به عنوان نماینده انتخاب کنیم.

ساموئل پی. ویگینز، که اکنون در یک کلبه سنگی به مساحت یک هکتار در شیکاگو زندگی می‌کند و صاحب چندین آسیاب آرد است، زمانی سم ویگینز بود که بهترین دعانویس شهر از شهر ما غله می‌خرید و با دختر یکی از قابل اعتمادترین رختشویان ما ازدواج کرد. او اکنون گاهی اوقات برمی‌گردد و ما نمی‌توانیم ببینیم که او به همان خوبی است که قبلاً بود، زمانی که هر شنبه سرخس شب لباس‌های شسته شده خانواده‌مان را با یک گاری طلسم نویس کوچک به خانه می‌برد. ثروتمند بودن به او هیچ آسیبی نرسانده است، هرچند دعا که اندامش را خراب کرده است.[صفحه ۱۲۳] فراتر از نهایت و جانکاه‌ترین تلاش‌های لباس‌هایش برای پنهان کردن.

و اما خانم میسورث. وقتی او برای بازدید از شیکاگو می‌آید، طلسم نویس شهر قدیمی طلسم نویس به مدت یک ماه کاملاً پر جنب و جوش می‌شود. ما به هنر و حق رأی زنان و سفرهای ارزان به اروپا و دوزخ دانته علاقه‌مند می‌شویم ؛ طلسم باشگاه شکسپیر احیا می‌شود، کتابفروشی نسخه‌ای از کتاب براونینگ خود را می‌فروشد و حال و هوای چای‌های عصرانه حدود دویست چناران درصد بهتر می‌شود. خانم میسورث روح حاکم بر گروه کوچکی از مردم مرفه هومبورگ بود که در انتهای خیابان میلک زندگی می‌کردند - ما قبلاً آن را انتهای خامه‌ای خیابان میلک می‌نامیدیم. وقتی آنها با ما بودند، هومبورگ آتن حوزه انتخابیه استینت نامیده دعا می‌شد.

ما به آواز خوانندگان و سخنرانانی گوش می‌دادیم که در شهرهای پنجاه هزار دعا نفری دو طرف ما می‌پریدند. ما روسای ایالتی فدراسیون‌های زنان و انجمن‌های کلیسا را ​​داشتیم. قبل از اینکه آقای کارنگی بانکی داشته باشد، یک دعا کتابخانه رایگان داشتیم.[صفحه ۱۲۴] خیابان میلک شمالی آن را تأسیس کرد و هر شنبه بعد از ظهر، پاهای گل‌آلود بچه‌های سرسخت گلبهار جنوب شهر روی کفپوش‌های چوبی خانه خانم میسورث، اولین خانه در غرب شیکاگو، با هم گلاویز می‌شدند، در حالی که صاحبانشان کتاب‌ها را بیرون می‌آوردند. کتابخانه مذکور در گلخانه‌ای متروکه قرار داشت که مانند زگیلی بزرگ از خانه بیرون زده بود.

هومبورگ در آن روزها مکه‌ی علم و دانش بود؛ و سپس شش نفر از این خانواده‌ها در همان سال آنجا را ترک کردند و به شیکاگو نقل مکان کردند، جایی که می‌توانستند به جای اینکه تمام داشته‌هایشان را از دست بدهند، گناباد کمی بیشتر فرهنگ بیاموزند. آنها در میان ما شکافی طلسم به بزرگی گرند کنیون به جا گذاشتند. این شکاف هرگز پر نشده است - حداقل بهترین دعانویس شهر برای من. وقتی در آن خیابان بهترین دعانویس شهر قدیمی و سایه‌دار قدم می‌زنم، از کنار آن خانه‌هایی که پر از آدم‌هایی هستند که به اندازه‌ی من خردمندند، عبور می‌کنم، احساس می‌کنم که در میان پاتوق‌های متروک یک تمدن باستانی و بی‌بدیل پرسه می‌زنم.[صفحه جادو و طلسمات ۱۲۵] این روال کار ماست - یکی پس از دیگری سوگواری.

مادر پسر بودن در هومبورگ واقعاً سخت است. من یک سال در اداره پست کار کردم - نامه پخش می‌کردم - و دقیقاً می‌دانستم که بیشتر مادران شهر چه می‌خواهند. می‌توانستم آنها را با یک مجله جدید خوشحال کنم و با یک بخشنامه یا نامه اداری گیجشان کنم. اما اگر می‌خواستم آنها را تا زمانی که سایه‌ها از گوشه و کنارشان هنگام رفتنشان برداشته شود، روشن کنم، نامه‌ای از پسری در جادو و طلسمات جایی دور به آنها می‌دادم، و این کار را جادو و طلسمات می‌کردم. بهترین آنها زیاد نمی‌نوشتند. فکر می‌کنم هفته‌ای یک بار، از آن طرف، کاملاً منظم است؛ اما باید ببینید که مادر روز دوم پس از رسیدن نامه‌اش دوباره گرسنه می‌شود.

و وقتی پسری موفق و مرفه به خانه می‌آمد، و مادر مغرورش او را به بهانه اینکه از او می‌خواهد بهترین دعانویس شهر یک قرقره نخ برایش به خانه ببرد، در خیابان اصلی یدک می‌کشید،[صفحه ۱۲۶]دلم می‌خواهد دعا نگاه‌های حسرت‌بار دوستان زنش را ببینم. به ندرت خانواده‌ای در هومبورگ با سن مناسب
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.