اما با نزدیک شدن دشمن، او نیز برخاست و با بقیه ما شروع به تیراندازی کرد. ۱۱۶ وحشیها از راه رسیدند و ما تا جایی که میتوانستیم خودمان را مشغول نگه داشتیم و هر چه میتوانستیم متوقفشان کردیم. حالا صد یارد، حالا هفتاد یارد و حالا پنجاه یارد فاصله داشتند. تعداد بهترین دعانویس شهر شگفتانگیزی از آنها را رها کرده بودیم، با این حال آنها همچنان پیشروی میکردند. سپس انحرافی چنان تکاندهنده رخ داد که برای مدتی کاملاً از درک آن عاجز بودیم. موپانیها ناگهان ایستادند، نیمچرخیدند تا رو به برازجان جنوب، جایی که از آنجا آمده بودند، بایستند و بدون اینکه دیگر به ما توجهی کنند، با هیجان دیوانهوار شروع به ور زدن و اشاره کردن کردند.
آلرتون فریاد زد: «بچهها، ادامه بدید! بالاخره دارن روحیهشون رو از دست میدن.» این واضح بود؛ با این حال میدانستم که ما هیچ دستی در تضعیف روحیه آنها نداشتهایم. گروه حالا داشت از هم جدا میشد و انگار وحشتزده در محوطه به این طرف و آن طرف میدوید. اما فراریها، پس از تقلا و درگیری وحشیانه اینجا و آنجا، به سرعت دوباره در مرکز محوطه جمع شدند و رو به بیرون داشتند، در حالی که پشتشان قسمت داخلی یک دایره بزرگ دعا را تشکیل بهترین دعانویس شهر میداد. ۱۱۷ لحظهای بعد، راز ماجرا چهارباغ آشکار شد. از پشت هر درختی که در مرز فضای باز قرار داشت، جنگجوی تنومندی قدم طلسم نویس به میدان گذاشت، پوستی برنزی و برهنه، به جز یک لنگه لباس.
آنها از موپانیها قدبلندتر، رفتاری باوقارتر و عملی سنجیدهتر داشتند. به سرعت از هر مرد، مرد دیگری و باز هم مرد دیگری پیروی میکرد، تا اینکه هزار نفر به هم نزدیک شدند و دایرهای دور موپانیهای وحشتزده - و همچنین دور ما - تشکیل دادند. همین که اولین مرد از طلسم نویس جنگل بیرون آمد، طلسم چاکا فریادی وحشیانه سر داد و سلاحهایش را به زمین شهر بابک انداخت. سپس مانند کسی که به سنگ تبدیل شده باشد، ایستاد و مانند کسی که در خواب میبیند، فاجعهای را که رخ داده بود، تماشا کرد. آرچی با ناامیدی فریاد زد: «این پرونده ما را مختومه کرد.
شاید چند صد نفر از آن افراد را لو داده باشیم، اما چند هزار نفر خیلی زیاد است.» ما شلیک را متوقف کرده بودیم و پاول داشت به چهره چاکا نگاه میکرد. او با صدای آهسته گفت: «فکر میکنم ما نجات یافتهایم. این مردان ایتزاکس هستند که برای انتقام گرفتن از قتل آتکایما، موپانها را دنبال کردهاند.» آرچی گفت: «اوه!» و با این توضیح، نفس راحتی کشید. ۱۱۸ فهمیدن بیدستان اینکه چرا ملت ایتزا در طول قرنها فتحنشده و برتر باقی مانده بود، کار جادو و طلسمات سختی نبود. برخلاف موپانهای پرحرف، آنها هنگام پیشروی هیچ صدایی از خود در نمیآوردند و هر جنگجو چیزی جز بخشی از یک دعا ماشین بزرگ به نظر نمیرسید.
تا جایی که من با تماشای آن بهترین دعانویس شهر صحنهی گیجکننده توانستم تشخیص دهم، مقاومت کمی از سوی طلسم نویس موپانیهای غافلگیر شده و بسیار کمتر از آنها وجود داشت. برخی به سمت جنگل هجوم بردند، اما همگی طلسم نویس کشته شدند؛ برخی دیگر سر جای خود ایستادند و سرسختانه جنگیدند تا اینکه یک تبر جنگی ایتزاکس یا یک مهرگان نیزه به علاقهی بیشتر آنها به این ماجرا پایان داد. در زمانی بسیار کوتاهتر از آنچه برای نوشتن آن صرف کردهام، قاتلان آتکایما (آتکایما)ی قدیمی عملاً نابود شدند. سپس فاتحان با آرامش صفوف خود را تشکیل دادند و رو به ما کردند - نیمی با کنجکاوی، نیمی با انتظار.
به نظر میرسید که متوجه شدهاند در جنگ ما با موپانیها دخالت کردهاند، اما طلسم هنوز نمیدانستند که آیا ما را دشمن بدانند یا متحد. ۱۱۹ اما حالا چاکا از خواب بیدار شد و دست به کار شد. با کلامی شتابزده دست پاول را فشرد و از روی مانع پرید و به تنهایی و با گامهای باشکوه به سمت قوم خود پیش رفت. ما به اندازه کافی نزدیک بودیم که صحنه را از نزدیک طلسم مشاهده کنیم؛ تقریباً به اندازه کافی نزدیک بودیم که هر کلمهای را که گفته میشد بشنویم. به نظر میرسید که ایتزاکسها از ظاهر چاکا شگفتزده شدهاند.
آنها با تعجب به او نگاه میکردند طلسم نویس و من حالا برای اولین بار متوجه شدم که فقط چاکا یک پارچه سفید به کمر جادو و طلسمات بسته بود؛ بقیه لباسهایشان به رنگهای مختلفی بود، سبز و زرد غالب بودند. وقتی پسر تقریباً به آنها رسید، ایستاد، دعا یک دستش را با حرکتی آمرانه بالا برد و گفت: «من چاکا هستم.
آلرتون فریاد زد: «بچهها، ادامه بدید! بالاخره دارن روحیهشون رو از دست میدن.» این واضح بود؛ با این حال میدانستم که ما هیچ دستی در تضعیف روحیه آنها نداشتهایم. گروه حالا داشت از هم جدا میشد و انگار وحشتزده در محوطه به این طرف و آن طرف میدوید. اما فراریها، پس از تقلا و درگیری وحشیانه اینجا و آنجا، به سرعت دوباره در مرکز محوطه جمع شدند و رو به بیرون داشتند، در حالی که پشتشان قسمت داخلی یک دایره بزرگ دعا را تشکیل بهترین دعانویس شهر میداد. ۱۱۷ لحظهای بعد، راز ماجرا چهارباغ آشکار شد. از پشت هر درختی که در مرز فضای باز قرار داشت، جنگجوی تنومندی قدم طلسم نویس به میدان گذاشت، پوستی برنزی و برهنه، به جز یک لنگه لباس.
آنها از موپانیها قدبلندتر، رفتاری باوقارتر و عملی سنجیدهتر داشتند. به سرعت از هر مرد، مرد دیگری و باز هم مرد دیگری پیروی میکرد، تا اینکه هزار نفر به هم نزدیک شدند و دایرهای دور موپانیهای وحشتزده - و همچنین دور ما - تشکیل دادند. همین که اولین مرد از طلسم نویس جنگل بیرون آمد، طلسم چاکا فریادی وحشیانه سر داد و سلاحهایش را به زمین شهر بابک انداخت. سپس مانند کسی که به سنگ تبدیل شده باشد، ایستاد و مانند کسی که در خواب میبیند، فاجعهای را که رخ داده بود، تماشا کرد. آرچی با ناامیدی فریاد زد: «این پرونده ما را مختومه کرد.
شاید چند صد نفر از آن افراد را لو داده باشیم، اما چند هزار نفر خیلی زیاد است.» ما شلیک را متوقف کرده بودیم و پاول داشت به چهره چاکا نگاه میکرد. او با صدای آهسته گفت: «فکر میکنم ما نجات یافتهایم. این مردان ایتزاکس هستند که برای انتقام گرفتن از قتل آتکایما، موپانها را دنبال کردهاند.» آرچی گفت: «اوه!» و با این توضیح، نفس راحتی کشید. ۱۱۸ فهمیدن بیدستان اینکه چرا ملت ایتزا در طول قرنها فتحنشده و برتر باقی مانده بود، کار جادو و طلسمات سختی نبود. برخلاف موپانهای پرحرف، آنها هنگام پیشروی هیچ صدایی از خود در نمیآوردند و هر جنگجو چیزی جز بخشی از یک دعا ماشین بزرگ به نظر نمیرسید.
تا جایی که من با تماشای آن بهترین دعانویس شهر صحنهی گیجکننده توانستم تشخیص دهم، مقاومت کمی از سوی طلسم نویس موپانیهای غافلگیر شده و بسیار کمتر از آنها وجود داشت. برخی به سمت جنگل هجوم بردند، اما همگی طلسم نویس کشته شدند؛ برخی دیگر سر جای خود ایستادند و سرسختانه جنگیدند تا اینکه یک تبر جنگی ایتزاکس یا یک مهرگان نیزه به علاقهی بیشتر آنها به این ماجرا پایان داد. در زمانی بسیار کوتاهتر از آنچه برای نوشتن آن صرف کردهام، قاتلان آتکایما (آتکایما)ی قدیمی عملاً نابود شدند. سپس فاتحان با آرامش صفوف خود را تشکیل دادند و رو به ما کردند - نیمی با کنجکاوی، نیمی با انتظار.
به نظر میرسید که متوجه شدهاند در جنگ ما با موپانیها دخالت کردهاند، اما طلسم هنوز نمیدانستند که آیا ما را دشمن بدانند یا متحد. ۱۱۹ اما حالا چاکا از خواب بیدار شد و دست به کار شد. با کلامی شتابزده دست پاول را فشرد و از روی مانع پرید و به تنهایی و با گامهای باشکوه به سمت قوم خود پیش رفت. ما به اندازه کافی نزدیک بودیم که صحنه را از نزدیک طلسم مشاهده کنیم؛ تقریباً به اندازه کافی نزدیک بودیم که هر کلمهای را که گفته میشد بشنویم. به نظر میرسید که ایتزاکسها از ظاهر چاکا شگفتزده شدهاند.
آنها با تعجب به او نگاه میکردند طلسم نویس و من حالا برای اولین بار متوجه شدم که فقط چاکا یک پارچه سفید به کمر جادو و طلسمات بسته بود؛ بقیه لباسهایشان به رنگهای مختلفی بود، سبز و زرد غالب بودند. وقتی پسر تقریباً به آنها رسید، ایستاد، دعا یک دستش را با حرکتی آمرانه بالا برد و گفت: «من چاکا هستم.
- دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ ۱۲:۰۲
- ۳ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر